سرخط خبرها
خانه / جلسات هفتگی / «جنبش»دانشجویی باشید!| خاطرات تشکیلاتی حجت‌الاسلام سیدعباس نبوی در جلسه هفتگی فتیه
استاد سیدعباس نبوی-فتیه
استاد سیدعباس نبوی-فتیه

«جنبش»دانشجویی باشید!| خاطرات تشکیلاتی حجت‌الاسلام سیدعباس نبوی در جلسه هفتگی فتیه

بسم الله الرحمن الرحیم

متن سخنرانی حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعباس نبوی

موضوع: «جنبش» دانشجویی باشید (خاطرات تشکیلاتی استاد)

جلسه هفتگی تشکل مردمی فتیه (مشهد)

خرداد 1395

دانلود| pdf


در ادامه متن کامل سخنرانی استاد را به گزارش تشکل مردمی فتیه می‌خوانید:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آواز دهل شنیدن از دور خوش است!

آن زمان‌ها مقتضیات و شرایطی که برای فضای مطالبه‌گری فراهم بود، با الان خیلی فرق می‌کرد.

از یک جهت گرچه امکانات کم بود، ولی تقاضا و آمادگی بسیار بسیار بالا بود. من خودم در حقیقت وقتی وارد دانشگاه تهران شدم، سنّم خیلی کم بود، به قدری که می‌ترسیدم با بچه‌های سال بالایی خیلی حشر و نشر داشته باشم! شاید هفده سالم نبود که دانشگاه قبول شدم.

بچه‌ مذهبی‌ها جمع شدند و برای خودشان یک جمع تشکیل دادند و من هم شدم دبیر آن جمع. ناخودآگاه! مذهبی بودن یک گرایش است، اما خودم خیلی فکر می‌کنم مذهبی بودنی که با عمق و آشنایی لازم -در حد معقولش؛ حالا نمی‌خواهم یک عمق خیلی دور از دسترس بگویم. در همین حد که بالاخره شخص آشنا باشد این مذهبی که دارد می‌گوید چیست- همراه نباشد چه قدر فرق می‌کند با کسی که مذهبی نیست؟ فقط قیافه این‌ها باهم فرق می‌کند.

اصل قضیه هم از این‌جا شروع شد که من در حقیقت سال 57 وارد دانشگاه شدم. بچه‌ مذهبی‌ها خبر دادند که اتاق طبقه منهای یک کنار آمفی تئاتر، ساعت چهار جلسه‌ای برقرار است. منتها می‌شود گفت کسی من‌را دعوت نکرد! اما من خودم خیلی تیز بودم که ببینم کی به کیه؟! حاضرین آن جلسه الان آدم‌های مشهوری هستند؛ مثلا آقای بیژن زنگه، آقای شمس وهابی، مرحوم آقای رحمان دادمان، بچه‌های دیگری بودند مثل آقای اکبر عرفان که بعدها فرمانده نیرو هوایی سپاه شد. همین حسین دهقان که الان وزیر دفاع است[1]. یک تعدادی از این بچه‌ها جمع شده‌ بودند. خوب این بچه‌ها چهار، پنج سال از من بزرگتر بودند و بالاخره تجربیاتی داشتند. من آمدم همین گوشه‌ها ایستاده بودم که یکی به من گفت تو هم از بچه مذهبی‌ها هستی؟ گفتم بله. یواش گفت بیا تو این‌جا بنشین. من رفتم و تَه جلسه روی صندلی نشستم. بحث این‌ها شروع شد. عزیزی آمد پای تخته سیاه و گفت خوب حالا ما می‌خواهیم بیانه بدهیم، مشکل ما این است که شکلِ ما معلوم نیست؛ نه مجاهدین خلقیم، نه چریک‌های فدایی هستیم! حالا آمدیم طرفدار نهضت امام شدیم و معلوم نیست با چه عنوانی باید بیانیه بدهیم. بحث کردند که لفظ «انجمن» از قدیم بوده [همان را انتخاب کنیم]، ولی مهندسی‌ها از انجمن بدشان می‌آمد؛ چراکه انجمن یعنی هیئتی، هیئتی بودن [در دید آن‌ها] هم یعنی بی‌سازمان!؛ ما باید سازمان باشیم نه انجمن. لذا اسم «سازمان دانشجویان مسلمان» را گذاشتند. لذا اول که «دفتر تحکیم» تشکیل شد، با همین عنوان اتحادیه انجمن‌های اسلامی و سازمان دانشجویان مسلمان دانشگاه‌های ایران بود. بعد گفتند که این بیانیه‌ای که می‌خواهیم بدهیم، ابتدایش یک آیه‌ی قرآن می‌خواهد. چه بنویسیم؟ یکی گفت «الموت لفلان»! گفتند این که آیه نیست! ما یک آیه می‌خواهیم. داشتند بحث می‌کردند که این [آیه نوشتن] خیلی مرسوم هم نیست. گاهی نهضت آزادی یک چیز‌هایی می‌نویسد که آن هم ترجمه است. بعد از نیم ساعت من دستم را بلند کردم. گفت بلند شو خودت را معرفی کن. پاشدم و خودم را معرفی کردم. بعد گفتم ده، دوازده تا آیه قرآن هست شما یکی را انتخاب کنید. گفتند: اِ… ده دوازده تا آیه، کو بگو ببینیم! من آمدم پای تخت و نوشتم: «الَّذينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً» گفتند ترجمه‌اش هم بلدی؟ گفتم بله. ترجمه‌اش هم کامل نوشتم. گفتند خیلی چیز قشنگی است. من خودم هم تعجب کردم که چطور می‌شود یک هم‌چنین چیزی را نمی‌دانستند!

بعضی از این بچه‌ها هم از زندان آمده بودند. یک علیرضا حقیقی بود که هفت، هشت سال زندان بود، تازه از زندان آزاد شده بود. گفت ببینید این‌ حرف‌ها را بگذارید کنار ها!! من اول باید فارغ التحصیل بشوم بعد هر کار می‌خواهید بکنید -به قول خودش هر غلطی می‌خواهید بکنید- خسته شده بود!

منظور این‌که کار که شروع شد، من کم‌کم متوجه شدم نه این بنده خداها هم… «آوازه دُهل شنیدن از دور خوش است!»

داستانی از دوران دبیرستان

ما در زندگی خانوادگی‌مان با نهضت حضرت امام رحمه الله علیه آشنا بودیم. از دور و نزدیک، با کارهایی که پدرمان یا پدربزرگمان انجام داده بودند، -در سخنرانی‌های امام در فیضیه، حفاظت و حراست از اجرای برنامه‌های امام و …- آشنا بودیم. خوب من از بچه‌گی با این چیزها دم خور بودم. حتی یک‌بار مطلبی بود که در دبیرستان فلسفی، شرّ درست کرد نزدیک بود فاجعه برای ما رخ بدهد!:

یکی از بچه‌های دوم دبیرستان حرف‌های انقلابی می‌زد، بعد یک موقعی یک بیت شعری آورد که یک طعنه‌ای به شاه بود. من بهش گفتم که باباجان این شعرهای این‌طوری که بدرد نمی‌خورد! گفت خوب اگر شعری بلدی برای من بنویس. یک شعری بود راجع به امام رحمة الله علیه موقعی که تبعید بود:

گلِ آمال، بهار امید                                                                     رهبر آزاده، زعیم رشید   

بهر کسی بی‌تو بهاری نماند                                                        شادی و امید و قراری نماند  

زان‌که بهار دل ملت تویی                                                             عید حقیقی به حقیقت تویی           

دیدنت این رهبر بیدار ما                                                              هست شفای دل بیمار ما

یک چهاربیتی گفته بود خیلی‌ّ‌ها هم نوشتند و مخفیانه در خانه‌ها بود. یادم است که یک دو بیتی برایش نوشتم که: «خمینی بت شکن    شاه به قربانت…» یک هم‌چنین چیزی من نوشتم در دفتر این آقا. یک ساعتی خلاصه گذشت و بعد او آمد و گفت: تو باور کردی که من با شاه مخالفم؟! گفتم که حالا منظور؟ گفت الان می‌روم به ناظم مدرسه می‌گویم. و شروع کرد به اخّاذی کردن! که مثلا این‌قدر پول به من بده که بی‌خیال شوم! بعد گفت که نه اصلا پول نمی‌خواهم! فیزیک و شیمی و جبر و… یک‌جوری باهم طی می‌کنیم. در حقیقت همین‌کار را هم کرد. آن زمان مدل سوالات چهار گزینه‌ای خیلی زیاد شده بود. خلاصه یک طرحی ریخته بود که بتواند تقلب کند! سر جلسه امتحان من نشسته بودم و داشتم همین‌جور این تست‌ها را می‌زدم -خوب مجبور بودم دیگه!- با یک همچین وضعیتی، بعد معلم آمد گوش من‌را گرفت از جا بلند کرد گفت «فکر کردی با احمق طرف هستی؟! سی‌تا آدم گذاشتی جلوی خودت داری تقلب می‌رسونی؟!» بعد رفتیم پیش آقای فلسفی، پسر مرحوم حاج علی آقای فلسفی؛ رئیس مدرسه. منتها ایشان آدم موجّهی بود. ولی معاونین را آموزش و پرورش آدم‌های خاصّی می‌گذاشت. بعد با هزار ترس و لرز گفتم که بله من یک شعری نوشتم. گفت: «برو دفترچه رو بیار» و خلاصه پاره‌اش کرد و یک‌جوری شرّ را کَند آقای فلسفی!

منظور این‌که من با این عقبه وارد دانشگاه شدم. خوب بچه‌های مجاهدین خلق خیلی‌هاشان با ما نزدیک بودند. اصلا قضیه به تعبیری سکونت و فرار، یک چیز طبیعی بود. مثلا من از بچه‌گی برایم عادی بود که یکی از فامیل‌ها فرار کرده است!

بعد دیدم دانشجوهایی که ارتباط واقعی با این فضاها ندارند، حالا آمده‌اند دنبال مسیر امام. خلاصه من آیه را نوشتم. -بالاخره خطّم هم بد نیست.-

به فاصله کوتاهی قرار شد دانشکده‌های مختلف، نماینده‌هاشان را بفرستند که شورای مرکزی تشکیل بدهند. بعد همین آقای رحمان دادمان آمد گفت تصمیم قطعی است که شما یکی از نماینده‌های دانشکده فنی باشی. رفتیم آن‌جا به فاصله کوتاهی دانشکده‌های شهرستان‌ها هم مرتبط شدند.

رسیدیم به نزدیکی‌های پیروزی انقلاب.

جَوَلان گروهک‌های ضدانقلاب در دانشگاه!

گروهک‌ها آمدند و هرکدام در دانشگاه یک پایگاهی را درست کردند. شاید تعجب‌آور باشد که مثلا «کُمُله» برای کردستان هر مقداری پول، اسلحه، لباس و… فراهم می‌کرد، می‌آورد کنار دانشکده فنی، کناری می‌گذاشت بعد ماشین خاور می‌آمد از آن‌جا جلوی در بار می‌زد می‌فرستاد کردستان که با جمهوری اسلامی بجنگند!

من یادم است آقای دکتر احمدی -که رئیس سازمان سَمت است- این‌قدر عصبانی شده بود که رفته بود بالای خاور، یکدانه از این ژ.سه‌ها را برداشته بود و با آن‌ها کلنجار می‌رفت. یا چریک‌های فدایی یکدانه تانک نمی‌دانم از کجا آورده بودند؟! تانک داشتند! هِی می‌رفتند توی تانک و یک نوشابه‌ای می‌خوردند و می‌رفتند بالایش شعار می‌دادند! حالا این را چه کسی آورده بود و از کجا آورده بود نمی‌دانم؟! یک شرایط این‌طوری بود.

برگزاری تئاتر انقلابی در کودکی

من یادم است ده سالم بود، یک‌روز آمدم بروم مسجد صفاری -طرف میدان شوش- مسجد خیلی خوبی بود، الان هم فعال است. بعد فرض کنید بچه‌هایی که با یک توپ پلاستیکی داشتند بازی می‌کردند، یکی‌شان زیر گوشم گفت اوضاع قرمز است.

یا مثلا نمایشنامه «حُجر‌ بن عدی» اجرا می‌شد. ساواک می‌ریخت که همه را بگیرد و بزند. همه فرار می‌کردند. در همان مسجد اجرا می‌شد. یادم است که البته آن‌ها بچه‌های دانشجوی سن بالاتر بودند، ولی من مثلا در سن دوازده سیزده سالگی، مکتب صادقیه تئاتر مذهبی اجرا می‌کردم. درحد خودم کارگردانی تئاتر هم می‌کردم.

یک بار ما آمدیم مشهد. یک فردی که خانه‌ی بزرگ ویلایی داشت، خانه‌اش را در اختیار ما گذاشت. خانه یک اتاق پذیرایی بزرگی داشت. ما آمدیم آخرش را سن بستیم و نزدیک یک هفته تئاتر اجرا می‌کردیم، که تمام این جوان‌های مشهد را می‌آوردند برای دیدن تئاتر ما. در آن تئاتری که اجرا می‌شد مثلا حجر بن عدی روی سن فریاد می‌زد: آیا کسی هست که من‌را یاری کند؟ بعد قرار بود یک نفر از وسط جمعیت بگوید: «من» که بعد خودش بازیگر بود و می‌آ‌مد روی سن. شب اول که اجرا کردند هیچ مسئله‌ای نداشت. شب دوم تا بعضی‌ها آمدند بگویند «من»، آن یک نفر بازیگر که باید جواب می‌داد، سریع صدا کرد و یک نفر دیگر هم به جمیعت گفت: «هیس!» خلاصه همان بازیگر رفت بالا. ولی شب سوم تا گفت آیا کسی هست مرا یاری کند، یک دفعه کل این جمعیت مسجد صفاری گفتند «من، من» همه پاشدند آمدند روی سن. بعد شلوغ شد و ساواک هم ریخت. معلوم بود که وسط جمعیت ساواکی‌ها نشسته بودند. بچه‌های ماهم پا به فرار… چند نفری را گرفتند. چند نفری هم فرار کردند.

ارتباط شبکه انقلابیون در خیّاطی!

مثلا شریف واقفی، یا مثلا محسن خاموشی را داریم می‌بینیم به عنوان یک نوجوانی که شوهر خاله‌اش چهارراه سرچشمه تهران پاساژ امیرکبیر خیاطی زیگ‌فری داشتند با حاج محمدآقای خسروی -که همین الان هست.- اصلا شما حاج محمدآقا را دعوت کنید بیاید مشهد. واقعا جزو ذخایر بزرگ تاریخ کشور است. بروید همان خیاطی زیگ‌فری حاج محمدآقا را پیدا کنید بیاوریدش مشهد، به عنوان یک آدم معمولی، یک کاسبی که برای شما کل این انقلاب را تحلیل دارد. کل اتفاقاتش را. با همه آدم‌هایش؛ از آقای رفسنجانی[2] گرفته تا هر کسی که دلتان می‌خواهد. حاج محمدآقا آن‌جا با شوهر خاله ما؛ مرحوم آقاتقی صدری -که چهارده، پانزده سال پیش ایشان سرطان گرفت به رحمت خدا رفت- این‌ها مثلا آن‌جا به بهانه‌ی پرو لباس، تمام ارتباط شبکه انقلاب را برقرار می‌کردند؛ داخل و خارج. و از قضا این‌قدر زرنگ بودند، چون خیاطی برجسته‌ای بود، بسیاری از ساواکی‌ها و ارتشی‌ها می‌آمدند آن‌جا کت و شلوار می‌دادند! ده‌ها بار این‌ها را گرفتند بردند، گفتند بابا ما این‌جا خیاطی داریم می‌کنیم، چرا اذیت‌مان می‌کنید؟‌! ساواک می‌گفت فلان شخص این‌جا لباس داده برای دوخت، لذا با شما ارتباط داشته است! می‌گفتند خوب فلان شخص ساواکی مثلا عضدی هم اینجا لباس‌هایش را می‌داده است! ما خیاطی درجه یک هستیم همه می‌آیند این‌جا خیاطی. یکبار گرفتنشان و چند روزی ازشان خبر نبود. بعد مرحوم آقای صدری آمدند گفتیم چی شد؟ چه کار می‌کردند؟ گفت:‌ هیچی! هِی ما را می‌بردند بازجویی، هِی من می‌گفتم: «آقاجون این دفتر‌های ما را نگاه کنید، همه‌جور آدم هست، هرکسی را شما بگید هست. چون ما درجه یک هستیم، ما معروفیم، ما برجسته‌ایم!» بعد می‌گفت آن لحظه ‌آخر که ما را آزاد کردند گفت بیا این‌جا یک کلمه بنویس که من دیگر از این غلط‌ها نمی‌کنم. ما آزادت کنیم، بروی. بعد بهش یاد داده بودند نکند همچنین حرفی بزنی، تا بنویسی من از این غلط‌ها نمی‌کنم یقه‌ات را می‌گیرند که از کدام غلط‌ها؟! دوباره برت می‌گردانند! بعد هم ایشان گفته بود بابا اگر می‌خواهید اذیت کنید من همین‌جا بمانم بهتر است. غلط نمی‌کنم یعنی چی؟! ‌یعنی درِ خیاطی را ببندم؟! اگر منظورتان این است که بگذارید همین‌جا بمانم! اگر نه که ولم کنید بگذارید بروم.

این‌ها فکر می‌‌کردند با دوتا آدم بی‌سواد که خیاط خوبی هستند سروکار دارند. ولی خدا شاهد است دقیقا یادم است که تمام ارتباط شهید اندرزگو رحمه الله علیه را این‌ها انجام می‌دادند.

گاف امنیتی!

من یک اشتباهی کردم زمانی که حدود چند هفته به پیروزی انقلاب مانده بود. شرایط امنیتی فروریخته بود، ولی در عین حال شرایط هنوز خیال راحت نبود. بالاخره رژیم شاه در حد خودش هنوز حاکم بود. قبل از بختیار، بچه‌های دانشکده گفتند حالا که شرایط سبک شده، شما کتاب‌های دکتر و کتاب‌ها و رساله امام را نداری؟ گفتم چرا بابا، اصلا این رساله‌هایی که شما دیدید به این علائم زدند و اسم مرجعش را چاپ نکردند، ما خودمان چاپ کردیم، مال امام است. گفتند اِ… کی چاپ کرده است؟ گفتم حمیدآقا سر چهارراه سرچشمه چاپ کرده است. گفتند خوب چندتا از این‌ها به ما بده. گفتم خوب می‌روم برایتان می‌آورم. گفتند نه این‌جوری نیست. تو داری دروغ می‌گویی. گفتم نه! الان زنگ می‌زنم آقا تقی بردارد بیاورد. زنگ زدم مغازه‌شان: سلام آقاتقی! این بچه‌ها یک مقداری رساله امام و یک مقداری کتاب‌های دکتر می‌خواهند. ایشان تلفن را قطع کرد سریع! و بعد شروع کرده بود به فرار کردن! بعد آقای صدری و آقای خسروی فرار کرده بودند. شب رفتیم خانه‌مان، اتفاقا خاله ما منزل بود. تا رسیدم، خاله‌ام گفت چی‌کار کردی تو؟! گفتم چرا؟ گفت تلفن این‌ها چندسال زیر شنود است، تو برداشتی صاف زنگ زدی که کتاب‌های دکتر را بردار برای من بیاور!

برگزاری درس مهدویت برای چریک‌های فدایی!

من وقتی مقایسه می‌کردم بین خودم و دانشجویان دیگر، می‌دیدم این بچه‌ها آشنایی نداشتند. یک‌چیزی به عنوان نهضت امام  مطرح بود. البته من آن اوایل، با تمام گروه‌های مختلف به نوعی مراوده برقرار کردم. یعنی خودشان مطالبه داشتند؛ چریک‌های فدایی آمدند گفتند شما بیا راجع به مهدویت برای ما یک مقداری صحبت کن. چون یک‌نفرشان از بچه‌های دوران دبستان و راهنمایی ما بود؛ مصطفی مهرافزا، من نمی‌دانستم که این کمونیست شده است.

ولی خوب من در معرکه‌های داخل دانشگاه بودم. آدم بحّاثی بودم، وارد بحث‌ها می‌شدم؛ بحث‌های مختلف و عجیب و غریب. حتی کار به جایی رسیده بود که فردا ما امتحان جبر و آنالیز داشتیم، من شب داشتم کتاب «اصول فلسفه[3]» می‌خواندم که صبح یا بعد از ظهر در بحث داخل آمفی‌تئاتر کم نیاوریم! مثلا یک دفعه پانصد نفر جمع می‌شدند در دانشگاه تهران، یک بحثی در می‌گرفت. بعد آن بالایی‌هاشان هم می‌آمدند قاطی بحث. همین‌جور یواش یواش بحث مطرح شد، دیدند نه مثل این‌که این پسر یک چیزهایی هم بلد است در فلسفه و تفسیر و… . بعد این‌ها گفتند که شما بیا یک مقداری در رابطه با مهدویت بحث کن.

تغییر سریع افراد

مجاهدین خلق هم فکر می‌کردند [که ما به آن‌ها علقه داریم]. بالاخره ما در اقوام و خویشاوندمان این‌ همه شهید داده بودیم. پسر مرحوم آقای موحدی که ایشان از بازاری‌های معروف قم بودند و مراجع و علما و امام به ایشان بسیار توجه داشتند؛ مسعودشان، مسعود موحدی از سران اصلی مجاهدین خلق بود. که رفت در فاز ترور و جزو اولین کسانی که گرفتند و اعدامشان کردند همین بود. الان هم پسر دیگر آقای موحدی جزو خبرگان است. آشیخ علی اسلامیان پسر همین آقای موحدی است که فامیلشان را اسلامی کردند. و ایشان برادرش اعدامی اول انقلاب است.

خوب من با این‌ها شروع کردم. جلسه می‌گذاشتند. منتها یواش یواش جمع‌ها محدود شد، راه خودش را پیدا کرد، بحث‌ها و خط و ربط‌ها جدا شد و شرایط، شرایط دقیقی‌تر شد. تا این‌که شهید مطهری رحمه الله علیه به شهادت رسید. من یادم است یک رضا هاشم‌لو بود؛ جزو سه نفری از منافقین بود که بچه‌های کمیته را به قدری شکنجه داده‌ بودند که پوست بدن این‌ها را کنده بودند. شهید مطهری به شهادت رسیده بود. من یک شعری گفته‌ بودم که روزنامه‌ها زده ‌بودند. ذوقی داشتم آن موقع؛ «ناگه ز تیره شب دستی برون جهید، کفر و سیاهی و پلیدی عجز و خصم، چندین گلوله شد بر پیکر فقاهت و ایمان فرو نشست، خون مطهری در جویبار عقیده روانه گشت، فریاد برکشید: فزت و رب الکعبه…»

در یک همچنین فضایی، صبح قرار بود تشییع جنازه باشد. از دانشگاه با بچه‌ها رفتیم مدرسه شهید مطهری که معروف به سپهسالار بود. چون جنازه را بردند آن‌جا اسمش را گذاشتند «شهید مطهری». بعد که من راه افتادم همین رضا هاشم‌لو بود، سعید قراقانی بود که الان از مدیران وزات جهاد است. جالب این بود که همه ما می‌گفتیم رضا هاشم‌لو از بچه‌های حزب‌اللهی و سعید قراقانی لیبرال است! حالا سعید قراقانی در طول این سال‌ها از مدیران جهاد شد و رضا هاشم‌لو همان موقع اعدام! در راه صحبت‌های زیادی بود. رضا هاشم‌لو می‌گفت من رفتم جلسات مسعود اکرمی شرکت کردم و حرف‌های این‌جوری می‌زنند و بعد به من گفت شما بیا یک کاری بکن یک قدری این شرایط عوض بشود. برویم ببینیم حرف حسابش چی هست؟ از این قضایا حدود شش ماه نگذشت که دیدیم رضا نیست. بعد یواش‌یواش گفتند که میلیشای منافقین سه‌تا فرمانده دارد که یکی‌شان این است!

حتی آن اول انقلاب که امام فرمودند حجاب اسلامی رعایت شود –البته هنوز بحث قانونی شدنش نبود، ولی امام گفته بودند- بی‌حجاب‌ها تظاهرات کردند. من یادم است وقتی در خیابان انقلاب تظاهرات داشت پیش می‌رفت، همین رضا هاشم‌لو گفت بابا بیا ببینیم توی کمیته فنی چندتا کلاشینکف است بیاوریم بزنیم این آدم‌های عوضی را که بعد از جمهوری اسلامی دارند راجع به بی‌حجابی تظاهرات می‌کنند! الغرض که این تحول‌ها خیلی شدید بود.

مناظره‌های دانشگاهی

اجمالا این شرایط طوری شد که در حقیقت من نمی‌توانستم از زیر مسئولیت شانه خالی کنم. به فاصله کوتاهی گفتند شما نماینده ما باشید. هرچی بحث می‌شد همه با تعجب می‌گفتند. مثلا بحث فلسفه پیش آمد، بحث راجع به ماده و ماتریالسیم بود. قرار گذاشتند دانشکده فنی یک مناظره جدی بکنند. البته مناظره‌های آن موقع بیشتر حالت شاخ شانه کشیدن بود! فیلسوفی در کار نبود! منتها من یواشکی به رحمان دادمان گفتم رحمان ناراحت نباش من خودم مناظره می‌کنم. گفت چی چیرو مناظره می‌کنم؟! گفتم من کتاب «روش رئالیسم» را مطالعه دارم. گفت تو روش رئالیسم مطالعه داری؟! همین کتابی که آقای مطهری شرح کرده؟ گفتم نه کتاب خود علامه را! گفت کتاب خود علامه را داری؟ (چون هنوز چاپ نشده بود) گفت آره من دارم. یک همچنین وضعی بود. بعدا معلوم شد فاجعه در بی سوادی و ندانستن مطلب، در خود چپی‌ها و کمونیست‌ها بیشتر از مذهبی‌هاست.

مثلا همین حرفی که ژرژ پولیستر در مورد مرحوم آقای صدر رحمه الله علیه می‌زند. که وقتی آقای صدر کتاب‌های «فلسفتنا» و «اقتصادنا» را نوشتند. پولیستر می‌گوید که بهتر است که ما کتاب‌هامان را تعطیل کنیم، تقریر مباحثی که از ماتریالیسم در کتب آقای صدر موجود است، این‌ها را تدریس کنیم! فقط جواب‌هایش را حذف کنیم. ایشان خیلی بهتر از خود ما ماتریالیسم را مطرح کرده! حالا این آقای پولیستر یکی از تئوریسین‌های برجسته بود که کتاب‌هایش را تدریس می‌کردند. تئوریسین کلاسیک بود. ارانی و… به پولیستر نمی‌رسیدند.

من نگاه می‌کردم نسبت به این همه بچه‌ دانشجو که ادعای ماتریالیسم داشتند، من کاملا جلوتر بودم. می‌رفتم اول براشان تقریر می‌کردم، بعد نوبت به بحث و مناظره می‌رسید. خلاصه این برای من عجیب بود و باورش هم برای من مشکل بود. البته خوب من از بچگی اهل مطالعه بودم، حالا هم همین‌طور است.

ممکن است تو را بکُشم!

اتفاقا یکی از طلبه‌ها که از الان از فضلای برجسته است؛ آقای آشیخ محمد بهاءالدینی (ایشان فرزند آیت‌الله بهاء‌الدینی دزفولی است، نه آیت الله بهاء‌الدینی قمی)، ایشان یک زمانی رفته بود جزو مجاهدین خلق شده بود. مسعود رجوی بهش گفته بود، می‌شناختش که این آدم بسیار توانمندی است، من یادم است نهج‌البلاغه برای بچه‌ها تدریس می‌‌کرد. یک چیزی حدود دوهزار نفر جمع می‌شدند. بسیار مسلط بود. بسیار هم آدم مذهبی و از اصول‌گرایان بسیار ناب است، که الان نمونه‌اش را نمی‌شود پیدا کرد. پسر دایی‌اش کمونیست بود. ایشان به یک بهانه‌ای رفته بود کردستان، پسردایی‌اش بهش گفته بود که شما بیا مثلا شب جای ما باش. ایشان نزدیک دو سه هفته با پسر دایی و زنش که هر دو کمونیست شده بودند بحث‌های زیادی کرد که این‌ها برگشته بودند. آن‌ها به عنوان کارگر شبکه بهداشت رفته بودند. منتها بعدا برگشته بودند می‌گفت بعد از شب اول که بحث کرده بودیم، به من گفته بود که اینجا بخواب. من گفته بودم که نمی‌توانم این‌جا بخوابم. گفتند چرا؟ گفتم خوب شما کمونیست هستید و من مسلمان انقلابی. ممکن است شما یکهو سر من را ببرید! بعد می‌گفت که پسر دایی‌ام گفته‌بود این بازی‌ها چیست؟ گفت من گفتم: که خودم هم اطمینان ندارم، یک هو دیدی من سر شما دو نفر را بریدم! بالاخره وجود شما برای ما مسئله است! می‌گفت خلاصه این‌ها فکر می‌کردند من دارم شوخی می‌کنم. گفت نه من وسوسه می‌شوم یک هو دیدی شما را یک‌جوری کشتم. ولی همه‌اش فکر می‌کنم شما را کجا چال کنم؟! دست تنهایم کارم پیش نمی‌رود. بعدش هم وقتی برگشتم قم، اگر دایی پرسید جواد کو؟ چی شد؟ مثلا من چی جواب بدهم؟!

می‌گفت از خانه که آمدم بیرون، پسردایی‌ام دست کرد جیبش چند هزار تومان پول به من داد، گفت لااقل این‌ها را بگیر که در شهر غریب آواره نشوی. گفت که پول را سریع گرفتم گذاشتم داخل جیبم. پسردایی‌ام گفت: اِی نامرد! بهت می‌گوییم بمان نمی‌مانی، ولی پول را می‌‌گیری! گفتم آخر این پول پیش شما مصرفش هدر است! مسئولیتش هم بیشتر است! پیش من باشد بهتر است.

بعد این‌ها برگشتند و حزب‌اللهی شدند واقعا. بعدا هم معاون وزیر بهداشت شد پسردایی خود ایشان.

عمق بی‌سوادی حاکم بر آن زمان

خلاصه ایشان می‌رفت نهج‌البلاغه تدریس می‌کرد. مسعود رجوی و این‌ها می‌آمدند پای درسش. یک‌روز به من گفت فلانی یک چیز خنده‌دار برایت بگویم. البته آن دوران ایشان آدم عجیبی بود. پیکاری‌ها فکر می‌کردند که تئوریسن اصلی‌شان این بنده خداست. می‌رفت جلسات پیکار، این‌ّ‌ها فکر می‌کردند تئوریسن اصلی‌شان، محمد بهاء‌الدّینی است! مسعود رجوی به ایشان گفته بود ما بعد از حنیف‌نژاد و این‌ها، تئوریسن دیگر به جز شما نداریم! الان اگر بروید بعد از میدان ولیعصر، اول خیابان کریم‌خان، نبش خیابان بهاآفرین هنوز خوابگاه بچه‌های پلی‌تکنیک هست. ایشان آن‌جا نماز جماعت اقامه می‌کرد. خوابگاه بیشتر دست بچه‌های منافقین بود. آن وقت ایشان به من گفت شما فکر می‌کنید این‌ها چیزی می‌فهمند. اصل قضیه این است من روزی که آمدم با این‌ها مشغول همکاری بشوم؛ با چریک‌های فدایی، یک دانشجو را به من معرفی کردند گفتند ایشان عقل کل ماتریالیسم است. مسئولِ توست. تو می‌روی و این تو را آموزش می‌دهد. بعد گفت روز اول که من پیش او رفتم، دیدم یک عینک یک سانت قطر زده، یک جزوه‌‌ای هم گذاشته جلویش. گفت بیا این‌جا بنشین. نشستم و گفت بگو ماتریالیسم دیالکتیک، من هم گفت ماتریالیسم دیالکتیک! باز دوباره یک چیزی گفت. بعد گفت بگو ببینم این‌ها یعنی چی؟‌ می‌گفت بعد این همین‌طور شروع کرد جلسات متعدد ما را به بازی گرفتن! به من گفت که چند وقت پیش، ده شاخه هرمی مسئولین فکری که این‌ّ‌ها را به هم وصل کرده بودند، دادند به من که مثلا آموزش بدهمشان. یکی از زیرشاخه‌های آن ده شاخه‌، همان پسر بود! که می‌گفت نزدیک دو سال مرا سرکار گذشت و اصلا معلوم نبود راجع به چی حرف می‌زد! بعد می‌گفت جلسه‌ای که اخیرا برگزار کردیم در خوابگاه، بعد از جلسه از دور صدایش کردم آمد این‌جا نشست. آهسته بهش گفتم دو سال من را سر دواندی، الان دوتا سوال ازت می‌کنم، اگر جواب ندهی، معرفی‌ات می‌کنم مسئول بخش‌های مختلف،‌ به عنوان یک شخص عاطل!! آن پسر گفت من الان بهت می‌گویم از من سوال نکن! من دیر می‌فهمم. من چندتا کلمه را فقط حفظ کردم؛ ماتریالیسم و این‌ها. گاهی اوقات هم ممکن است این‌ها را اشتباه کنم، این‌قدر زحمت کشیدم که این‌ها را درست بگویم! مثلا ایشان می‌گفت او فرق بین «ایسم» و «ایزم» و «ایست» را نمی‌فهمید! ماتریالیست و ماتریالیسم و ماتریالیزم را نمی‌فهمید. اصلا نمی‌توانست تشخیص بدهد. بهش گفتم خوب این عینک چیست؟ بازی در آوردی؟! گفت هیچی! ما فلان روستا زندگی می‌کردیم. من از بچگی چشمم تراخم داشته؛ چشمانم ضعیف است. موقعی که نمره چشمم روی شش و این‌ها بوده است، مادرم با هزار گرفتاری پول تهیه کرده بود یک عینک برای من خرید و گفت مراقب باش اگر خراب شود یا بشکند ما دیگر پول نداریم برایت بخریم! این‌ها آمدند مارا انداختند جلو و یک ذره به ما تعلیمات دادند و این‌جوری شد!

من این عقبه را گفتم که یک مقداری خودتان با آن فضایی که آن موقع بود آشنا شوید.

این‌طوری شد که ما آمدیم دفتر تحکیم را تشکیل بدهیم؛ یک ریلی شد. صاف من از دانشکده فنی آمدم مرکز دانشگاه تهران. آمدند چند نفر را انتخاب کنند باز من هم شدم جزو منتخبین. بعد آمدیم در بین اعضای شورای مرکزی که بچه‌های بین ۲۲ سال و ۲۳ سال بودند، مرا که حدود هفده سال داشتم، کردند دبیر انجمن. بعد گفتند قرار گذاشتیم انجمن‌ها باهم دیگر بیایم دفتر مرکزی تشکیل بدهیم. قرار بود دو نفر را انتخاب کنیم. بعد من و علی مقالی را انتخاب کردند ما صاف آمدیم شدیم مرکزیت. من دوباره تا چشمم را مالیدم، هجده سالگی‌ام دیدم که دبیر انجمن‌های اسلامی سراسر کشور شدم!

ارتباط با علما

راجع به علما هم همه به حالت مبهوت از من سوال و تقاضا می‌‌کردند! مثلا یک‌بار بحث بود راجع به [مرحوم] حاج‌آقای خزعلی. گفتند ایشان یک عالم است از شاگردهای امام، ما اگر بتوانیم یک‌جوری ایشان را دعوت کنیم. گفتم اگر بتوانیم یعنی چی آقا؟!‌ گفتند اِ تو کاری می‌توانی بکنی؟ گفتم بله. من پس‌فردا می‌آرمشان این‌جا. پس‌فردا دیدند حاج‌آقای خزعلی نشسته است این‌جا! یا مثلا فرض کنید آقای صانعی، یا آقای متنظری از زندان آمده بود بیرون، گفتم برویم دیدن آقای منتظری. گفتند برویم دیدن آقای منتظری؟!! یک‌جوری گفتند که انگار مثلا امام را می‌خواهیم یک‌جایی پیدا کنیم! گفتم پاشید برویم دیدن آقای منتظری، پاشدیم آمدیم بعد از ظهر قم. و بعد بچه‌های دفتر ایشان را توجیه کردیم که بچه‌های دفتر تحکیم اصلی آمدیم دیدن ایشان. شام پهن کردند و ماست آوردند و نشستیم… من دستم گرم بود در این‌ کارها. می‌توانستم کاری بکنم.

داستان تسخیر لانه جاسوسی

بالاخره شروع کردیم به اساس‌نامه و مرام‌نامه نوشتن، بحث‌های تشکلاتی را دنبال کردیم، شروع کردیم نظم دادن و سازمان دادن. بعد بحث لانه جاسوسی پیش آمد. در رابطه با ایده‌ی حمله به سفارتخانه، شورای سال‌بالایی‌ها قبلا تشکیل شده بود. آن‌ها یک شورا درست کرده بودند. یک شورای هماهنگی سال‌بالایی باهم راه انداخته بودند و در حقیقت اولین دفتر تحکیم وحدت شکل گرفته بود. قضیه لانه جاسوسی، به پیشنهاد همین اصغرزاده و محسن میردامادی و این‌ّ‌ها بود. ساعت هفت صبح سیزده آبان بچه‌ها را جمع کردیم میدان انقلاب و همان‌جا هماهنگی‌ها را انجام دادیم. اصلا قضیه هم این نبود. قضیه این بود که ما باید یک حمله‌ای به آمریکا بکنیم و الان از این‌جا شروع می‌کنیم و احتمالا در حدود بیست، سی نفر هم امروز شهید خواهیم داشت. منتها وقتی که رفتیم قضیه جور دیگری شد. به من گفتند شما برو بیرون و نایست در سفارت، چون مسئول ممیّزی آدم‌ها در لانه جاسوسی در آن دو سه روز اول من بودم. چون آدم‌ها مختلف آمده‌ بودند، من هم به این کارهای تایپ و تکثیر خیلی مسلط بودم. همان زمان در دوره نوجوانی از این کارها زیاد کرده ‌بودم. هر نصف روزی کارت‌های همه را عوض می‌کردیم. و یک عده‌ای را می‌انداختیم بیرون. منتها بچه‌ها به من گفتند بروید بیرون که انجمن‌ها بی‌سروسامان نماند. ما الان باید بایستیم پای این گروگان‌ها.

دخالت در بحث انقلاب فرهنگی

من آمدم بیرون و بعد بحث انقلاب فرهنگی را دست گرفتیم. منتها این مشکل واقعا بود. دائما این مشکل در طول مراحلی که دنبال می‌کردیم بود. من برای حل این مشکل، خودم یک راه‌حلی را دنبال کردم؛ اول آمدم یک پلانی، باصطلاح: روزآمد، یک پلان بسیار گسترده‌ای طراحی کردیم. چون دانشجو‌های بسیار زیادی با ما همکاری می‌کردند. توی این پلان‌ها آمدیم برنامه تولید محتوای فرهنگی و فکری انقلاب را تعریف کردیم. تولید محتوا که باید به صورت گسترده، کانونی را شکل بدهیم. بخش‌هایی را تنظیم کردیم. بعد امکانات جمع‌آوری کردیم؛ میدان انقلاب ساختمانی بود دست جهاد سازندگی، یک طبقه‌اش را ما گرفتیم مشغول کار شدیم. بعد گروهی از بچه‌های هنرهای زیبا را گذاشتیم تمام عکس‌های شخصیت‌‌های تاریخی که می‌توانستیم درآوردیم. تمام این عکس‌ها که می‌بینید، کار من بود. وگرنه شما الان عکس میرزا کوچک خان نداشتید. امروز مثلا عکس‌های مختلف برای شهید مدرّس را نداشتید. من این‌ها را جمع کردم.

درآمدزایی از کار فرهنگی

بعد آمدیم با بچه‌ها صحبت کردیم که ما بیایم نمایشگاه تولید کنیم. نمایشگاه آماده تولید کنیم، بفروشیم. مثلا امام تفسیر حمد را شروع می‌کردند، امام ساعت نُه تفسیر حمد را شروع می‌کردند، من تا ساعت دو، سه نصفِ شب تایپش می‌کردم. ساعت نه صبح فردا صدهزار نسخه میدان انقلاب می‌آمد بیرون. ساعت دوازده هم ما فروخته بودیم همه‌اش را دیگر چیزی نمانده بود. آموزش و پروش، سازمان‌ها، بخش‌ها، روزنامه‌ها، همه خواهان این‌ها بودند. مثلا پانصدهزار تومان که آن زمان پول یک خانه بود، ما درآمد داشتیم! بعد آمدیم به آقای حائری شیرازی گفتیم بیایید درس اخلاق بگویید. همین کتاب‌های درس‌ اخلاق آقای حائری شیرازی را ببینید، اصلش مال تحکیم است. ایشان درس اخلاق می‌گفت، دو هفته بعد کتابش بیرون بود. ده هزار نسخه، بیست هزار نسخه همه می‌رفت. تمام چاپخانه‌ها که اطراف دانشگاه تهران بودند در حقیقت طرف قرارداد ما بودند. نمایشگاه مثلا درست کرده بودیم فرض کن صدتا پوستر، همه دسته بندی آماده شده، قیمتش هم معلوم، کارخانجات هم می‌آمدند می‌خریدند. چند ده هزارتا نمایشگاه بود. تجربه بسیار توانمند و موفقی بود. بنی‌صدر به من گفت شما بیایید در باب محرومین یک کاری بکنید. همه‌اش می‌خواست انجمن به سمت خودش بکشد. گفتیم باشد ما حاضریم برای محرومین تلاش‌های جدید بکنیم. جلسه تشکیل دادند. جلسه بیرون از ریاست جمهوری در جای دیگر، نشستیم و بحث‌هایی کردیم. بعد به من گفتند شما شماره حساب دارید؟ گفتم بله بانک ملی یک شماره دارم. گفتند که ما فردا ده میلیون علی‌الحساب برای شما می‌ریزیم تا شروع کنید برای عملیات‌های خودتان. و بعد بقیه کارها را دنبال کنید. من گفتم یعنی چه ده میلیون بریزید؟ اگر این است باید آدم داشته باشیم. باید حساب کتاب داشته باشد.

شبکه ارتباطی داخل و خارج کشور

یک سازمان‌دهی بسیار گسترده، من یک‌سال و نیم شبانه‌روز پای تلفن می‌خوابیدم. ارتباطات داخل کشورمان خیلی قوی بود. در مشهد یک کاری که می‌کردند، این ساختمانی که مال آستانه است سر چهارراه خسروی، بچه‌های دانشگاه فردوسی می‌آمدند آن‌جا جلسه داشتند. بعد هم شروع کردیم ارتباط‌های خارج کشور؛ بچه‌های فلسطین، بچه‌های الجزایر و… . بعد هم یک مسافرت‌هایی به تعبیری جهان نوردی انجام دادیم! در کشور‌های مختلف از هند و پاکستان، و کشورهای دیگر. دو تا کنفرانس جنبش دانشجویی هم برگزار کردیم که دنیا تکان‌ خورد. بعد آمدند به مصاف ما که این‌ها دارند کارهای خطرناک می‌کنند! حتی یاسر عرفات از آن‌جا از ما جدا شد. ترسید از این ماجرا.

سفر اتوبوسی به لبنان و مرزهای اسرائیل!

من الان نگاه می‌کنم واقعا آدم تعجب می‌کند! رفتیم لبنان و یک اتوبوس گرفتیم، نصفی از صندلی‌هایش را برداشتیم،‌ هفده نفر با هم آمدیم. یک نفر از بچه‌های جهاد به ما گفت که که من دوست دارم بیایم. آمد جای ماشین، من بهش گفتم آقا برنامه ما خیلی خطری است، اصلا هیچ چیز معلوم نیست! گفت من شلوغ نمی‌کنم، ساکت هستم، ولی کمکتان می‌کنم! یک‌ذره با بچه‌ها فکر کردیم، گفتیم گذرنامه داری؟ گفت آره دارم. گفتیم پس بیا برویم! سیزده، چهارده نفر بودیم سوار شدیم و رفتیم در یک مسافتی بین بعلبک و بیروت ما را گرفتند و تقریبا نزدیک بود ما را ببرند و مفقود شویم! البته ماشینی که گرفته بودیم دو تا راننده قمی داشت، این‌ّ‌ها آمدند زینبیه. گفت فلانی من از این‌جا تکان نمی‌خورم! من زن و بچه‌ دارم! و این ماشین خرج بیست نفر آدم را می‌دهد. این بنده خدا گفت من بیایم لبنان و این ماشین منفجر بشود چه کنم؟ من نیستم. ما رفتیم ماشین کرایه کردیم رفتیم جنوب لبنان، و رفتیم مرز اسرائیل و تمام روستاها را دیدیم. آن موقع‌ها عربی از الان بهتر بلد بودم، من می‌آمدم و صحبت می‌کردیم. و یک شعارهایی هم می‌دادیم. «بِالرّوح بِالدّم نَفدیک یا امام» یک همچنین شرایطی بود. خبر می‌دادند به استقبال می‌آمدند. وقتی وارد سود شدیم، مدرسه شهدای سود، تمام جمعیت جمع شده بودند. یکی از بچه‌های هنرهای زیبا -الان هم هستش، اگر خواستید پیدایش کنید داستان‌هایی برایتان بگوید. ایشان آن موقع خیلی طراح و نقاش توانمندی بود، در عرض سه دقیقه یک عکس سه در چهار امام را می‌زد-

شکل‌گیری «امل اسلامی»

رفتیم بین بچه‌های «سازمان امل»؛ جَرّ و بحث کردن با نبیه بری. من اولین بار که دیدمش، به هشام موسوی گفتم که (آقای موسوی معاون نبیه بری بود)، یک آمریکایی آمد این‌جا رفت، این کی بود؟ گفت این نبیه بری است. گفتم این نبیه بری است؟ گفت: آره. بعد رفتیم نشستیم صحبت کردیم و مثلا می‌گفت انقلاب یک مقداری سریع به پیروزی رسیده است و یک مقداری تند بود و نمی‌تواند آینده را پیش‌بینی کند.

خوب، بعد که برگشتیم آقامحسن رضایی و این‌ها گفتند خوب چی می‌گفت؟ گفتم بابا این‌‌ها اصلا به انقلاب معتقد نیستند. رفتیم زینبیه، در حیاط آن‌جا، بچه‌های امل آمدند؛ دختر و پسر کِرّ و کِرّ شروع کردند به حرف زدن و خندیدن! این‌ها اصلا چه ربطی به انقلاب دارند؟ شما دارید حرفش را می‌زنید.

آن‌جا بحث شد که باید یک کاری بکنیم. بعد با هشام موسوی صحبت کردیم که امل اسلامی شکل پیدا کند. او مریض شد و نگذاشتند کارهایش پیش برود. بعد یواش یواش رسید به عباس موسوی و بعد حزب الله و بعد قضایای بعدی. منظور همین بود «یک سر و هزار سودا».

ورود به عالم طلبگی با توصیه‌ی علماء

قضایای انقلاب فرهنگی پیش آمد که من آمدم حوزه. یعنی بزرگان گفتند. چون من ابراز علاقه می‌کردم، می‌گفتند که یک همچنین آدمی اگر نیاید حوزه، بعد باید نزد خدا جواب بدهد. آقای مصباح من را در محذور انداخت. یکی من، یکی آقای دکتر احمدی، رفتیم با ایشان مشورت کنیم. حاج آقا این‌جوری، خوب من هم مطالعات زیاد دارم، اهدافی دارم، بعد دوست دارم این فضا را ادامه بدهم. منتها دانشگاه هم بحثش خیلی جدی است. حتی حسین محمدی (دفتر آقا مسئول هماهنگی بود) آن موقعی که من آمدم، آمد یک ساعت، یک ساعت و نیم با من داد و فریاد کرد. اجلاس آخر شورای مرکزی، من نامزد برای کاندیدای شورا نشدم. بعد شورایشان را انتخاب کردند. همین حمید رزاقی و بچه‌های بعدی که بعضی از آن‌ها، جامعه اسلامی دانشجویان را درست کردند. علی احمدی را انتخاب کردند. یعنی دعواهایی رخ داده بود که بعدا این تبدیل شد به تحکیم و جامعه اسلامی. در آن جلسه سال ۶۲ شورا را انتخاب کردند. منتها من گفتم دیگر نیستم. بعد حسین محمدی آمد خانه ما، این منزل پدری ما هم یک مدتی شده بود ستاد، قم که می‌آمدند اجلاس‌هایشان را می‌گذاشتند منزل پدری ما، خیلی با عصبانیت گفت خون شهدا را ذبح کردی و همه را هدر دادی و فلان…، ول کردی و تو فکر کردی که این شوخی است؟ فکر کردی الکی است؟

اتفاقا در آغاز همان اجلاس، بچه‌ها گفتند جلسه خیلی بی روح است. گفتم اگر می‌خواهید حاج آقای مشکینی را بیاوریم. بچه‌ها گفتند باز این از این حرف‌های پرت و پلا زد! گفتم آقا امروز تا ظهر برنامه را جمع کنید. ما رفتیم تا قم. آمدیم قم و حسین آقا را پیداش کردم، گفتم برنامه بچه‌ها جمع‌اند. حاج آقا اگر بیاید یک حسّ و حال دیگری می‌شود. گفت خوب ما ماشین نداریم، حاج آقا چطوری بیاید؟ گفتم من الان می‌روم ماشین می‌گیرم می‌آیم. رفتم اتفاقا یک جوانی بود از این پیکان‌های لیمویی رنگ داشت. سوار شدیم آمدیم در خانه حاج آقا،.‌ ساعت‌های دو و نیم، سه بود گفتم حاج آقا با بچه‌ها ساعت پنج قرار داریم. حاج آقا آمدند. چون ایشان پدربزرگ من را می‌شناخت، به حسین آقا گفتم، بگو نوه‌ای آقای علیان اومده است. حاج‌آقا را سوار کردیم. بچه‌ها داشتند جلسه را اداره می‌کردند، یکهو دیدند حاج آقای مشکینی وارد جلسه شدند!

تبعاتِ حوزه آمدن من…

آن‌وقت ایشان (حسین محمدی) این حرف‌ها را راجع به حوزه آمدن ما می‌زد. البته حرفش بی‌وجه هم نبود از آن ناحیه؛ یعنی اگر من می‌ماندم یقینا خیلی از این انشعابات رخ نمی‌داد. یقینا خیلی مسائل دیگر رخ نمی‌داد. ولی خب این‌طرف هم حاج آقای مصباح این حرف را به من زد؛ که اگر بتوانی و واقعا جدی هستی و نیایی، باید جواب امام زمان را بدهی. دیگر من آمدم قم منتهی با این‌ها ارتباط‌هایم فعال بود، اما به شکل طلبگی و آخوندی. تا امروز هم همین‌طور است. تا امروز آخرین ملجأ این مجموعه‌ بچه‌های مشارکتی، همچنان من هستم.

پرهیز از «خرید موقعیت»

بارها و بارها به صورت «خرید موقعیت» فرصت‌هایی پدید می‌آمد. هرچه فکر می‌کردم، می‌دیدم آن چیزی که برای روحانیت می‌تواند فاجعه باشد همین «خرید موقعیت» است. که ما نباید این کار را بکنیم. نمونه‌اش این که حاج آقای محفوظی به من گفت که شما بیا در انتخابات مجلس چهارم، ستاد انتخاباتی جامعه مدرسین را برعهده بگیر. یک شهر خوب هم انتخاب کن، از همان شهر نامزد انتخابات شو. من به ایشان گفتم اولا این کار را نمی‌کنم، چون می‌خواهم درس بخوانم، ولی همین‌که شما این‌جور مبادله‌ای بحث می‌کنید بد است این کار را نکنید. بعد صادقشان گفت چی کار کنیم؟ گفتم بگویید وظیفه شرعی است که شما به این جریان کمک کنید.

بعدا آقای هاشمی آمد کابینه ببندد، کسی آمد به من گفت که آقای هاشمی گفته است این سید را تمام عیار بیاورید پای این قضیه بایستد و کمک کند. زبانش بد نیست، قلمش بد نیست. البته این‌را محمدآقاشان گفته بود. به حساب معرفی کرده بود. بعد یک جای خوب هم در کابینه برای خودش پیدا کند. وزارت اطلاعاتی، وزارت ارشادی، چیزی… همان بنده خدایی که این پیام را آورده بود این حرف را به او زدم؛ گفتم فروش صندلی وزرات خیلی بد است، نکنید این کار را. حتی بعدا آقای احمدی نژاد یک پیشنهاداتی فرستاده بود که واقعا فاجعه بود.

از بن دندان فاسدند

سال ۸۴ من از ایشان حمایت کردم. سال ۸۵ ایشان این پیشنهاد‌ها را مطرح کرد. من بلافاصله اولین جایی که بین اسرار نظام بحث پیش آمد، تعبیری به کار بردم که همه تکان خوردند. گفتند شما نظرتان چیست؟‌ گفتم این‌ها از بن دندان فاسدند. همه تکان خوردند. من مسلّم می‌دانستم آدمی که چنین پیشنهادی به من می‌کند، جعلی و فاسد است. الان هم با من حاضر نیستند بحث کنند. آدم فرستاده بودند که شما بیایید برای مؤسسه‌تان ۵۰۰ میلیون واریز می‌کنیم. صد تومان خودتان بردارید، ما پول‌ها را لازم داریم چهارصد تومان را پس بدهید. بعد مثلا قراردادهایی می‌آید که می‌خواهیم مشورت بدهید، بابت فلان مشورت پانصد میلیون دیگر می‌دهیم، بابت فلان کار دیگر پانصد تومان دیگر و همین‌جوری…

البته بعد که از ما مایوس شدند، رفتند جاهای دیگری دادند و کارشان را راه انداختند. حتی آن شخصی که آمده بود این حرف‌ها را می‌زد، آخرش من بهش گفتم روی پیشانی من نوشتند سید احمق بی‌شعور؟! گفت چرا یک چنین حرفی می‌زنید؟ گفتم برو به آقای احمدی نژاد بگو ما چیز دیگری فکر می‌کردیم. اما آن کسی که این‌طوری خودش را به تو بفروشد، واقعا بی‌شعور است. این خلاصه‌ای از زندگی ما بود.

شماها چرا این‌قدر فشل هستید؟

اما شماها چرا این‌قدر فشل هستید من نمی‌دانم. با این فضای مجازی، با این فرصت‌ها، من گاهی می‌روم در این سایت‌های عربی تا وارد می‌شوم می‌بینم شلوغ است! همه دارند اظهار نظر می‌کنند. «بسم الله القاصم الجبارین» «لعنت الله علی آل سعود» و … یک‌هو منفجر می‌شود، همه می‌دَوَند، حمله…!

من هر جا می‌روم می‌بینیم بچه‌ها رفتند در لاک خودشان، در فضای خودشان. جنبش دانشجویی باید یک جنبش قَدَر باشد، پیشتاز باشد، جنبش سوال ‌کننده باشد، جنبش حرکت‌زا باشد، نه این که یکجا بایستد نگاه کند.

جابجا کردن عجیب اسناد محرمانه!

ما کلی اسناد محرمانه می‌خواستیم رد کنیم برود، آقای ولایتی گفت: می‌دانی اگر این‌ها را بگیرند چه اتفاقی می‌افتد؟ مگر می‌شود همه این اسناد را بفرستید برود؟! تمام این لیست‌ها را می‌خواستیم بفرستیم پاریس، از پاریس شروع کنیم برویم بقیّه جاها. بعد رفتیم ترکیه؛ من رفتم استانبول، یک لباسی خریدم از این پلیوِرهای انگلیسی‌مآب، عینکی خریدم و کفشی و مرتب، با ناصر ایمانی بودیم (ناصر ایمانی در سایت الف و این‌ها مطلب می‌نویسد). ناصر به من گفت قیافه تو دراومد! من چی‌ کار کنم؟! آمدیم این‌ها را آماده کردیم سوار شدیم رفتیم پرواز پاریس، رفتیم پرواز پاریس پیاده که شدم همه را گذاشتم در کیف خودم. دیدم یک گِیتی دارند، من آمدم در مسیر مسافرین اروپایی! ما ویزا را داشتیم منتها اگر می‌فهمیدند ایرانی هستیم کنترل می‌کردند، تا من رسیدم یک سلام کردم و دست دادیم و آمدم بیرون!! اما ناصر ایمانی را گرفتند! دو روز دنبال این بودیم که ناصر را آزاد کنیم! بعد بچه‌های سفارت می‌گفتند دیدید چه خطری از بیخ گوشمان رد شد. شما فکر نکردید اگر می‌گرفتند شما را چه کار باید می‌کردیم؟ گفتم بابا چرا این‌قدر فکر می‌کنید شماها؟! آقای ولایتی هم جنجال می‌کرد که آقا این‌ها شلوغ می‌کنند و معلوم نیست چی کار می‌کنند. همه‌اش می‌رفت گلایه می‌کرد که این‌ها اوضاع را می‌ریزند بهم. آقای هاشمی از همان زمان سر این چیز‌ها از ما ناراحت است، گلایه دارد! یک هو می‌دید ما را کجا گرفتند؟ یک بار در عربستان ما را گرفتند. رفته بودیم ماداگاسکار و اتیوبی. در راه بازگشت قرار بود هواپیما برود دمشق، نمی‌دانم برای چه جدّه فرود آمد؟ آمدند در هواپیما. ما هم دوتا مهندس بودیم: «مهندس کهربایی» و «مهندس للتّجاره الشّای»، من تاجر چایی بودم و آقای ایمانی مهندس برق بود! بعد یکی آمد گفت مهندسین بیایند پایین. ما را سوار کردند بردند توی یک اتاقی، یک دو سه روز حصر کردند تا ته و توی قضیه را در بیاورند!

چرا هیچ حرکتی نیست؟

منتها من نمی‌دانم جنبش دانشجویی ما الان چه کار می‌کند؟ هر جا می‌رویم، هر حرفی می‌زنیم هیچ خبری نیست، هیچ حرکتی نیست. البته این‌ کارهای ما منافات با زندگی هم نداشت. من همان موقع ازدواج کردم. کار اقتصادی می‌کردم. یعنی هنوز که هنوز است از داشته‌های فنی خودم استفاده می‌کنم، طراحی می‌کنم، طراحی‌های خوبی هم می کنم. درآمدی هم اگر دارم همین است.

من نمی‌دانم چجوری هر جا می‌نشینیم همه دارند به موبایلشان وَر می‌روند! هرجا می‌نشینیم همه دارند وقت تلف می‌کنند. شماها بگویید چرا این‌جوری است؟ نه همدیگر را پیدا می‌کنند، الان که با تلگرام و این‌ها همه متصل هستند؛ یک حرکتی، یک نهضتی، بیست نفر آدم نمی‌توانند به زور جلوی یک سفارت جمع کنند. من پنجاه هزار نفر اسم داشتم، نمی‌دانستم چه‌جوری به این‌ها خبررسانی کنیم. همایش حوزه و دانشگاه برگزار کردیم. پنج هزار دانشجو آمدند که من چند نفر را بسیج کرده بودم که از نانوایی‌های تهران، نان بخرند برای این جمعیت. بالاخره این‌ها یک هفته این‌جا بودند باید یک چیزی به این‌ها می‌دادیم بخورند دیگر. یادم است آقا از تهران راه افتاده بود آمد بود قم، ایشان هنوز رئیس جمهور نشده بود سال ۵۹، تازه رفته بود مجلس. ایشان آمده بود قم من در دارالشفاء داشتم کار‌ها را ردیف می‌کردم، یکدفعه آقا از راه رسید، سلام و احوال پرسی، پرسیدند شما دارید چی کار می‌کنید؟ می‌گویند ده، پانزده هزار نفر قم جمع شدند. گفتم آره آقا، پنج، شش هزار طلبه‌اند، پنج، شش هزار دانشجو، داریم به این‌ها غذا می‌دهیم، طلبه‌ها هم می‌مانند بعد ما باید برنامه‌ را هماهنگ کنیم. آقا گفت چه‌جوری دارید قضایا را جمع و جور می‌کنید؟! من گفتم شما یک نصف روز بمانید ببینید قضیه چجوری است. ایشان هم ماند و شب‌هم همان‌جا نشستیم گپی زدیم، گفتند من واقعا این جوشش را که در کارهای شما می‌بینم، از خودمان می‌ترسیم. بعد از انفجار دفتر حزب رفتیم عیادت ایشان، آن‌جا این را مطرح کرد گفت که واقعا اگر حزب جمهوری بخشی از انرژی شما را داشت، خیلی از مسائلمان حل می‌شد.

عرض من تمام است اگر شما مطلب و نکته‌ای دارید بفرمایید و من هنوز برایم این سوال که چرا اوضاع این‌جوری است حل نشده است.

یک تکانی به خودتان بدهید

ان شاء الله که موفق باشید، یک تکانی بدهید، یک حرکتی بکنید، اوضاع آینده به شدت خطری است. و بزرگترین خطر از همین وا دادن است. بزرگترین خطر از همین جا خوردن است. البته نسل یک و نسل دوی ما در این قضیه مقصر هستند. بزرگترین تقصیرشان هم این است که بالاخره باید مجال حرکت داد به جوان‌ترها و جرئت و جسارت و شهامت داد تا بتواند این نسل بالنده بشود. مثلا الان پسر بزرگ من سی و دو سال سنش است. شما یک بلندگو بگذار جلویش، بهش بگو مثلا شما یک تحلیل در سطح جهانی مطرح کن. یک نکاتی می‌گوید، اما این غیر از این است که نصف کابینه شهید رجایی را ما بستیم. تمام این‌ها که الان شما می‌بینید وزیر شده‌اند تمام دانشجو بودند، وقتی این‌ها می‌آمدند صحبت کنند، ما می‌گفتیم شما ناراحت چه هستید؟ ما تجربه تشکیلاتی داریم، خیالاتان راحت باشد. تا کسی حرفی می‌زد می‌گفتیم مشکلی داری وزارت خانه را تحویل بده، ما درستش می‌کنیم! آموزش عالی را ما خودمان پایش ایستادیم، آمدیم رساندیمش به این‌جا و الا آن جریان کاملا شاهنشاهی و ضد انقلاب، یا بی‌سواد بودند یا اگر سوادی داشتند سازگاری نداشتند. از همان سنین، ما جدی بودیم و پای کار می‌ایستادیم.

بحث و گفت‌و‌گو را رواج دهید

برای این نسل چه باید کرد؟‌ واقعا من نمی‌دانم!! جمع‌ها خودشان را فعال کنند، بحث‌های خودشان را دنبال کنند برود جلو، بعد هم فضای بحث و تبادل نظر را در خودشان توسعه بدهند. شما باید با تمام جریان‌ها و گروه‌هایی که در فضای دانشجویی هستند از تیپ‌های مختلف مرتبط باشید. با همه این‌ها بحث و گفت و گو کنید. من واقعا به آقای علی لاریجانی گفته بودم، بعدش به آقای ضرغامی گفتم که ایشان گوشش بدهکار نبود به مرتضی میرباقری گفتم: آقا جان در تلویزیون باید بحث‌های جدی باشد. همان آدم‌ها که می‌خواهند حرف‌ها را بزنند، بیایند دفاع کنند. نترس! ما ده‌ برابر این‌ها حرف‌ و جواب داریم. این‌ها برای جامعه سازنده است. حتی اگر لازم داری برنامه را بیرون از ایران بگیر، بهایی را بیار ما با او صحبت کنیم، بحث کنیم. یک‌جوری نباشد که جوان اصلا نداند بهایی چی هست؟ این‌ها مقصر هستند، ولی شما منتظر این‌ها نباشید.

من امروز دفاع می‌کنم از این‌که حرکت فرهنگی همواره باید با تولید و کالای فرهنگی همراه باشد. همواره فلان‌جا فرض کن جبهه فرهنگی انقلاب، سازمان تبلیغات یک پولی بدهد، اشکالی ندارد، اما شما باید مولد باشید. الان دورانی نیست که شما فقط حرف بزنید و مطالبی را مطرح کنید و بعدا رها کنید بروید. باید به صورت هِرَمی بروید جلو؛ هرکسی بتواند سی نفر، پنجاه نفر را همراه خودش بکند.

از سال ۵۸، ما یکسره ازدواج دانشجویان برگزار کردیم تا آن زمانی که من آمدم بیرون. الان خیلی از این‌ها را می‌شناسیم. ما آن زمان هر سه ماه ازدواج دانشجویی برگزار می‌کردیم.

پولتان را هزینه‌ی فرهنگ کنید

ان شاء‌ الله یک تکانی بدهید. یک حرکتی بدهید. هر کسی هم باید یک شغل خوبی پیدا کند و از ظرفیت شغلش و جیبش برای کارهای فرهنگی استفاده کند. نه این که هر کار فرهنگی که ما می‌خواهیم انجام بدهیم، باید حتما یک پست سازمان بگیریم. تا می‌آید حرکتی را شروع می‌کند و به پولی می‌رسد، دیگر فرهنگ یادش می‌رود!

عدّه‌ای از بچّه‌های جنگ، من را دعوت کردند برج سفید خیابان پاسداران تهران، چند نفری زده بودند تو سر و کله همدیگر، من را به عنوان مصالحه دهنده خواسته‌ بودند. رفتم آن‌جا، دیدم حرف‌هاشان اصلا یک چیز دیگر است؛ کشتی وسط دریای اول اقیانوس هند غرق شده است! ایشان کشتی غرق شده را خریده است، از آن‌جا دارند خرد می‌کنند قطعاتش را در دنیا می‌فروشند! باشه خوبه، اما شما قرار بود در جبهه انقلاب کاری بکنی‌ها، قرار بود دو هزار خرج بکنی‌ها، قرار بود یک هزینه‌ای بکنی‌ها! فردا نگاه می‌کنی، حسن کو؟‌ کانادا دارد درس می‌خواند. مهدی کو؟ رفته استرالیا! طرف ده‌تا ساختمان از سپاه خریده است، پولش را نداده. قراردادها را سپاه با اطمینان با این طرف امضا کرده است، ملک هم تحویل داده است. ملکی که خریده است پانزده سال پیش چهل میلیون تومان، الان چهار میلیارد تومان شده است. این‌ آقا هنوز پانزده میلیون تومان سپاه را نداده است! و سپاه نمی‌تواند از او پس بگیرد. این‌ها بلایایی است که دارد سر ما می‌آید.

صدور به پاکستان…

همین الگو را ما در پاکستان دنبال کردیم، تاز‌گی‌ها آمدند گزارشی دادند من مبهوت شدم، به آقای محمد یراخی گفتم دیدید این‌ حرف‌ها را به ما می‌زدید، این‌ها این کار را کردند این‌ هم نتیجه‌اش. چی بود؟‌ آن سال که این‌ها آماده بودند، این حرف را به این‌ها زدم که اگر می‌خواهید حکومت ایران به شما کمک کند، فایده ندارد از جایی نمی‌رسد. گفتند چی کار کنیم؟‌ گفتم شما باید امپراطوری امامیه را در بدنه اقتصادی و اجتماعی جامعه  به حرکت در بیاورید. بروید شروع کنید. گزارش می‌دادند هفت، هشت دانشگاه داریم. نزدیک صد و پنجاه مرکز درمانی داریم و… بعد هم دارند خدمات می‌دهند به مردم. ان شاء‌ الله موفق و موید باشد و یک حرکت ثمربخش داشته باشید. از ما هم گذشت دیگر! دوران بازنشستگی ماست. گاهی هم بصورت تفریحی یک جایی جلسه‌ای، اجلاسی باشد شرکت می‌کنیم. من الان بیشتر دنبال الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت هستم. کارهای اصلی و بنیادی آن‌کار را دارم انجام می‌دهم. منتها شما ظرفیت و فرصت‌های خوبی دارید ان شاء‌ الله پیش بروید.

والسلام علیکم ورحمه الله

 

 

[1] وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح دولت یازدهم

[2] در زمان ایراد این سخنرانی، آیت الله هاشمی رفسنجانی هنوز در قید حیات بودند. لذا استاد چندبار از ایشان اسم ‌آورند. روحش شاد…

[3] کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم»؛ تالیف مرحوم علامه طباطبایی با پاورقی‌های شهید مطهری (رحمه الله علیهما)

همچنین ببینید

دکتر علی خلیلی-فتیه

«آموزش و پرورش در تمدّن نوین اسلامی»| ارائه‌ی بحث دکتر علی خلیلی در جلسه هفتگی فتیه

در ادامه متن کامل سخنرانی دکتر علی خلیلی (دکترای علوم سیاسی و استاد تمدّن اسلامی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *