سرخط خبرها
خانه / جلسات هفتگی / واکاوی ابعاد علمی و عملی صفت «تواضع»| حجت‌الاسلام حاج شیخ محمدحسن وکیلی

واکاوی ابعاد علمی و عملی صفت «تواضع»| حجت‌الاسلام حاج شیخ محمدحسن وکیلی

 تواضع در متون دینی عمدتا به یک صفت قلبی اطلاق می‌شود. البته این صفت قلبی آثار و ظهورات و بروزات خارجی دارد وبه رفتار هم منتقل می‌شود، ولی حقیقتش یک صفت قلبی است.

… اَلخِیرُ کُلُّه بِیَدَیک وَ الشَّرُ لَیسَ اِلَیک

همه خوبی‌ها مال خداست. نماز را با الحمدلله شروع می‌کنیم؛ یعنی همه‌ی حمدها مال خداست. بنده‌ها در مقابل خدا هیچ چیز ندارند. تمام مراتب ستایش مختص به خداست.

… یک مفهومی داریم بنام عزّت، که مومن باید همیشه عزت داشته باشد. اولا بدانید که عزّت مومن، مربوط به شخصیت حقیقی‌اش نیست، مربوط به شخصیت حقوقی‌اش است. عزت انسان مال خودش نیست. مثلا مَنی که لباس روحانیت به تن دارم، آیا می‌توانم بروم یک مجلسی که به این لباس بی‌احترامی کنند و من هیچی نگویم و بگویم اشکالی ندارد؟ نخیر، شرعا اجازه ندارم. حتی اگر انسان ملبّس به لباس روحانیت هم نباشد، همین که مومن است قرآن می‌گوید:

اِنَّ العِزَه لِلّه

اِنَّ العِزَه لِلّه و لِرَسُولِه و لِلمُومِنین

• درس اخلاق

• موضوع: واکاوی ابعاد علمی و عملی صفت “تواضع”

• استاد معظّم: حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمدحسن وکیلی

• مکان: دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی

• زمان: اسفند ۱۳۹۳

• دانلود:  pdf


بسم الله الرحمن الرحیم

درس اخلاق حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمدحسن وکیلی

جلسه هفتگی تشکل مردمی فتیه

اسفند 1393

موضوع:  واکاوی ابعاد علمی و عملی صفت «تواضع»

 


دوستان پیشنهاد دادند که دو جلسه‌ای درباره‌ی یک بحث اخلاقی باهم گفتگوهایی داشته باشیم.

یکی از صفات اخلاقی که مورد تاکید قرآن و روایات بوده و تأمل در زوایای علمی‌اش برای عملی کردنش مهم می‌باشد، بحث تواضع است.

 

حقیقتی قلبی با نمودهایی عینی:

تواضع در متون دینی عمدتا به یک صفت قلبی اطلاق می‌شود. البته این صفت قلبی آثار و ظهورات و بروزات خارجی دارد و به رفتار هم منتقل می‌شود، ولی حقیقتش یک صفت قلبی است.

حقیقتِ تواضع این است که انسان خودش را پست و پایین ببیند و نسبت به دیگران برای خودش بلندی و رأفتی قائل نباشد.

در مباحث اخلاقی دو مفهوم داریم که نزدیک به یکدیگرند؛ عجب و کبر.

عجب را می‌گویند خودپسندی، این‌که انسان صرفا از خودش خوشش بیاید؛ احساس کند انسان خوبی است.

اما کبر؛ خود را برتر دیدن است. یعنی در مقایسه‌ی با دیگران، خودش را ترجیح می‌دهد.

حال باید بگوییم که تواضع معمولا مقابل کبر طرح می‌شود، ولی گاها هم مقابل عجب است. چون درمان عجب و کبر عمدتا یکی است.

حالت تواضع که یک حالت قلبی است، در خارج ظهورات مختلف می‌تواند داشته باشد. گاهی این است که برای خودش ترجیهی قائل نشود. مثلا در روایات داریم که طرف ابتداء به سلام بکند؛ اول او سلام کند. کما این‌که در سیره نبیّ اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله هم داریم. البته بحسب جایگاه اجتماعی که حضرات ائمه سلام‌الله‌علیهم داشتند تفاوت‌هایی دیده می‌شود نسبت به سیره پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله. مثلا امیرالمومنین علیه‌السلام فرمودند من طبق سیره نبیّ اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله به همه سلام می‌کنم مگر زن‌های جوان. شاید شنیدن صدای آن‌ها در قلب انسان ضررش بیش از بهره‌ی سلام کردن باشد.

یا مثلا در تاریخ داریم که پیامبر وقتی وارد مکانی می‌شدند، هرجایی که جا بود می‌نشستند -لزوما در صدر مجلس نمی‌نشستند.- یا مثلا دعوت همه را می‌پذیرفتند.

 

ظهورات بظاهر متکبّرانه:

این‌ها رفتارهایی است که اثر آن حالت قلبی است، ولی خلافش هم ممکن است.

مثل جناب حرّ افراد زیادی را دیدیم که به حسب ظاهر وضعیت خوبی نداشتند ولی عاقبتشان ختم بخیر شد. چرا؟ چون در درون خودشان یک ربطی به خداوند داشتند، هرچند ممکن است شرایط آن چنان برایشان فراهم نشده بود تا از همان اول در زمره‌ی بندگان صالح قرار بگیرند.

مثل این‌که ممکن است انسان به جهتی، با دیگران خیلی سنگین و خشن برخورد کند ولی باز هم آن حالت قلبی را دارد. ممکن است گاها برخوردهایی داشته باشد که دیگران فکر کنند این رفتارها مخالف تواضع است. ائمه سلام‌الله‌علیهم این روش را، هم با کفار و منافقین داشتند، هم با بعضی از مومنین. مثلا در بعضی روایات داریم که به حضرت فرمودند شما آدم خوبی هستید، اِلّا اَنَّ فیکَ کِبراً؛ فقط یک مقداری متکبّری. در بعضی تعابیر داریم که حضرات جواب می‌دادند: اِنّما تِلکَ عِزّهٌ؛ این عزت است و کبر نیست. حالا بعدا می‌گوییم فرق عزت و تکبر در چیست؟

پس تا الان گفتیم که اصل و اساس در تواضع، همان حالت قلبی است؛ که انسان خودش را برتر و بالاتر نبیند. بلکه اصلا خودش را نبیند.

سوال این است که انسان چرا باید تواضع داشته باشد؟ چرا باید خودش را بالاتر نبیند؟

 

منهج اسلام؛ تربیت واقع گرایانه:

یکی از مبانی تربیتی اسلام این است که آن اصل تربیتی که مطابق آن عمل می‌کنید، باید واقعیّت داشته باشد. در بعضی از مکاتب و بعضی مبانی تربیتی امر برعکس این اصل تربیتی اسلام است. مثلا در جلسات مشاوره یا جلسات موفقیت –که همین الان هم زیاد برگزار می‌شود- می‌گویند شما یک امر غیر واقعی را آن‌قدر تکرار کن تا باورت بشود! ملکه بشود برایت! مثلا به آن افرادی که می‌خواهند در آزمون کنکور شرکت کنند دستور می‌دهند که روی در و دیوار خانه بنویس که من نفر اول می‌شوم و… . آن‌قدر تکرار کن تا واقعا باورت بشود که نفر اول کنکور می‌شوی!

اسلام این روش را نمی‌پسندد؛ تعالیم دینی به ما می‌گوید اگر نمی‌توانی چیزی را انجام دهی، برخلاف واقع بر خودت تلقین نکن. در بحث تواضع هم چنین است. این‌که انسان واقعا از دیگران برتر باشد ولی دستور داشته باشیم که خودت را از آن‌ها پایین‌تر بپندار، مخالف آن دستور تربیتی اسلام است و با عقل و منطق جور در نمی‌آید.

 

تواضع؛ چرا؟

با توجه به این نکته؛ واقعا انسان بر اساس چه معیاری باید تواضع داشته باشد و خودش را از دیگران پایین‌تر ببیند؟

چهار وجه در روایات بیان کرده‌اند:

 

  • عاقبت؛ ملاک ارزش‌گذاری:

وجه اول این که فرموده‌اند ملاک ارزش انسان‌ها، خاتمه‌ی کار آن‌هاست؛ وضعیت فعلی معیار ارزش‌گذاری نیست. انسان وضعیت فعلی را نمی‌تواند معیار قرار دهد؛ بلکه باید خاتمه را در نظر بگیرد. خاتمه و پایان افراد را هم که ما علم نداریم. لذا از نبیّ اکرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله روایت داریم که اگر با کسی برخورد کردی و در ظاهرِ حال دیدی از تو پایین‌ترست، لَعَلَّهُ خُتِمَ لَهُ بِالخِیر؛ شاید خاتمه کار او بخیر تمام شود و خاتمه کار تو بخیر تمام نشود. مومن دائما باید بین خوف و رجا باشد. مومنین همیشه نسبت به عذاب حالت اشفاق و ترس دارند. هیچ وقت این توهم را ندارند که آن دنیا، کار ما درست است.

لا یَامَنُ مَکرَ الله ِ اِلّا القَومُ الخاسِرون؛ فقط زیانکاران خودشان را از مکر الهی در امان می‌بینند.

مومن همیشه احتمال می‌دهد یک‌جا پایش بلغزد و عاقبتش ختم به خیر نشود. نمونه‌های خارجی‌اش را هم زیاد دیدیم؛ مثلا جناب حرّ که نه تنها از عبّاد و زهّاد روزگارش نبود، بلکه اسباب شهادت و اسارت خاندان رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را هم فراهم کرد. ولی آن نقطه‌ای که موفق به توبه شد، ورق را برگرداند واسمش رفت در زمره شهدای کربلا. به هرحال ایشان صاحب جایگاه خیلی عالی شدند هرچند ممکن است در رده‌ی دیگر اصحاب کربلا نباشند.

مثل جناب حرّ افراد زیادی را دیدیم که به حسب ظاهر وضعیت خوبی نداشتند ولی عاقبتشان ختم بخیر شد. چرا؟ چون در درون خودشان یک ربطی به خداوند داشتند، هرچند ممکن است شرایط آن چنان برایشان فراهم نشده بود تا از همان اول در زمره‌ی بندگان صالح قرار بگیرند.

 

بنده‌ی فراری؛ ولیّ خدا:

حتما شنیده‌اید که جناب آخوند ملّا حسین قلی همدانی رحمه‌الله‌علیه در حرم امیرالمومنین علیه‌السلام نشسته و سجّاده‌شان را پهن کرده بودند. یک شخصی بود بنام عبدِ فَرّار (یعنی: بنده‌ی فراری). کارش اذیت کردن مردم بود. وقتی دید جناب ملاحسینقلی نشسته‌اند و سجّاده‌شان پهن است، نزدیک شد و پایش را روی سجاده ایشان گذاشت و رد شد. ایشان وی را صدا کردند و پرسیدند اسم تو چیست؟ گفت: عبد فرار. گفتند از که فرار می‌کنی؟ از خدا یا از رسول خدا؟

روایات دستور می‌دهند که تو باید مطمئن باشی که از کسی بالاتر نیستی. این چه‌طور عقلانیت دارد؟ با چه ملاک و معیاری ما باید مطمئن باشیم که از دیگران مقرّب‌تر نیستیم؟ بالاخره من نماز می‌خوانم و پس می‌توانم بگویم که از فلان کافر بهترم؟!

تمام شد دیگر؛

 

فردا جناب ملا حسینقلی بعد از اتمام درسشان، به شاگردان گفتند بیایید برویم تشییع جنازه یکی از اولیای خدا. طلبه‌ها راه افتادند و متعجّب بودند که آن ولیّ خدا کیست؟ رفتند در خانه عبد فرار. همه تعجب کردند. رفتند پیش اهل بیت ایشان و گفتند چه شد ایشان از دنیا رفت؟ همسرش گفت آمد خانه و رفت توی اتاق و مدام داد می‌زد که خدایا من از تو فرار کنم یا از رسول تو؟ همین جمله را مدام تکرار می‌کرد و دیدیم صبح از دنیا رفته است.

یعنی کلام ملا حسینقلی چنین تاثیری داشت. سرّش این است که او در درون خودش یک حساب و کتاب‌هایی با خدا داشته است هرچند زندگی‌اش طوری بوده که در یک محیط اسلامی با تربیت صحیح بزرگ نشده بود.

می‌گویند یکی به جناب سلمان سلام‌الله‌علیه بی‌ادبی کرد و سوالی پرسید. به ایشان گفت شرافت این ریش سفید شما بالاتر است یا این دم سگ؟! ایشان فرمود: اگر این ریش از صراط رد شد شرافتش از دم سگ بالاتر است و الا فلا.

 

  • خلوص قلبی؛ معیار ارزش‌گذاری:

مسئله دوم؛ این است که ملاک ترجیح  افراد بر یکدیگر آن خلوص قلبی افراد است. ظاهر افراد، ملاک ارزش‌گذاری خوبی نیست. از طرفی، خط کشی دقیقی برای تعیین حدّ و مرز خلوص قلبی افراد نداریم. ممکن است در ظاهر، شخص عابدی باشد ولی در عین حال خلوص قلبی نداشته باشد. برعکس هم ممکن است.

خلوص قلبی را خدا می‌فهمد و اولیای خدا. واقعا نمی‌دانیم این آقایی که زباله‌ها را از درب خانه‌مان جمع می‌کند منزلتش نزد خدا بالاتر است یا فلان آیت الله؟ این‌ها را واقعا فقط خدا می‌داند. ممکن است او در قلب خودش یک خلوصی داشته باشد که فلان آیت الله نداشته باشد. انسان باید باور کند که ضریب اخلاص افراد قابل تشخیص نیست و لذا اصلا نمی‌تواند تصور کند که خودش از دیگران برتر و والاتر است. اصلا نمی‌تواند قضاوت کند. حالا یک وقت معصوم علیه‌السلام می‌گوید که باطنِ فلانی ناپاک است و…، آن بحثش فرق می‌کند. (معصوم عالم به این امور است)

تا این‌جا مسئله به این منجر می‌شود که ما درباره این‌که از دیگران بالاتر هستیم یا نه، نمی‌توانیم قضاوت کنیم. جاهلیم. نمی‌توانیم بگوییم که واقعا ما بالاتریم یا پایین‌تر؟

 

  • زاویه‌ی نگاه توحیدی:

مسئله سوم؛ ولیکن در روایات ما، مسئله یک قدم بالاتر است. روایات می‌گوید نه فقط بگو نمی‌دانم (که از دیگری بالاترم یا نه؟) بلکه بگو می‌دانم من بالاتر از دیگران نیستم. این یک قدم جلوتر است. روایات دستور می‌دهند که تو باید مطمئن باشی که از کسی بالاتر نیستی. این چه‌طور عقلانیت دارد؟ با چه ملاک و معیاری ما باید مطمئن باشیم که از دیگران مقرّب‌تر نیستیم؟ بالاخره من نماز می‌خوانم و… پس می‌توانم بگویم که از فلان کافر بهترم.

چرا حتی شاید هم نباید بگوییم؟

یکی از مبانی تربیتی اسلام این است که آن اصل تربیتی که مطابق آن عمل می‌کنید، باید واقعیّت داشته باشد.

تعالیم دینی به ما می‌گوید اگر نمی‌توانی چیزی را انجام دهی، برخلاف واقع بر خودت تلقین نکن. در بحث تواضع هم چنین است. این‌که انسان واقعا از دیگران برتر باشد ولی دستور داشته باشیم که خودت را از آن‌ها پایین‌تر بپندار، مخالف آن دستور تربیتی اسلام است و با عقل و منطق جور در نمی‌آید.

چون اگر زاویه دید را کمی بالاتر ببریم، می‌فهمیم که در این عالم کسی از خودش چیزی ندارد. چون چیزی ندارد پس هیچ وقت مقایسه هم نمی‌تواند بکند. مقایسه کردن فرع بر این است که من یک کمالی دارم، شما هم داری. حالا می‌سنجم و بررسی می‌کنم که کمال چه کسی بالاتر است؟ ولی در تربیت قرآن می‌بینیم که می‌گوید شما اصلا در خودت نباید کمالی را احساس کنی؛ چون هیچ کمالی از خودت نیست. هرچه بدی هست مال خودت است و هرچه خوبی داری مربوط به خداست. لذا دستور داریم که بگویید:

اَلخِیرُ کُلُّه بِیَدَیک وَ الشَّرُ لَیسَ اِلَیک

همه خوبی‌ها مال خداست. نماز را با الحمدلله شروع می‌کنیم؛ یعنی همه‌ی حمدها مال خداست. بنده‌ها در مقابل خدا هیچ چیز ندارند. تمام مراتب ستایش مختص به خداست.

 

بانک کارش امانت داری است. حال آیا بانک‌ها می‌توانند به هم تفاخر کنند که من از تو بیشتر پول دارم؟ نهایتا می‌تواند بگوید که پیش من امانت‌های بیشتری وجود دارد تا تو. همچنین دو انسان هم نمی‌توانند بگویند من بهتر از تو هستم. نهایتش می‌توانند بگویند خدا امانت‌های بیشتری نزد من گذاشته است تا تو. مثال دیگر مثال آیینه است. آینه که از خودش نوری ندارد. آینه نمی‌تواند به دیگران فخر بفروشد که من چقدر نورانی‌ام! انسان هم به چیزی می‌تواند افتخار کند که مال خودش باشد. حال که از خودش چیزی ندارد باید با قاطعیت بگوید که من برتری بر کسی ندارم. برتری مال کسی است این‌ها مال اوست.

خوبی‌ها، «هستی» هستند وبدی‌ها «نیستی»‌اند. نیستی‌ها مال انسان است و همه هست‌ها مال خداست. خدا نامتناهی است؛ لذا نمی‌توانیم بگوییم نقص از خداست. خدا کامل کامل است. اگر نقصی هست از جانب ماست. اگر مثلا یک نفر نابینا است، خدا به او کوری داده است یا چشم نداده است؟ نقص، امر عدمی است. خدا آن قدری که بهش داده است همه‌اش خوبی داده است. حالا یک سری خوبی‌هایی به بعضی‌ها نمی‌دهد. ولی خرابی در کسی بوجود نمی‌آورد. ما چون همه‌مان چشم داریم، فکر می‌کنیم که نابینا ناقص است. با همین ترتیب پس اگر نصف آدم‌ها بال می‌داشتند آنگاه مایی که بال نداریم می‌شدیم ناقص الخلقه! خدا هر چه داده است خیر داده است.

با این بیان، دیگر موضوعی برای مقایسه کردن باقی نمی‌ماند که حالا بخواهیم خودمان را با دیگران مقایسه کنیم و بگوییم ما از آن‌ها بالاتر هستیم. وقتی همه‌ی آینه‌ها نورشان از خورشید است، دیگر معنی ندارد که فلان آینه بگوید که من نور بیشتری دارم از تو! در قرآن از این تعابیر زیاد داریم که:

قُل لا اَملِکُ لِنَفسی نَفعاً وَ لا ضَرّاً و لا مَوتاً و لا حَیاتاً و لا نُشوراً؛ یعنی من مالک هیچ نفعی نیستم. اگر مالک نیستی دیگر به چه چیز می‌خواهی افتخار کنی؟

ما بِکُم مِن نِعمَهٍ فَمِن الله  

لِلّه ما فی السَّماواتِ و الارضِ  

پس مسئله و درجه سوم این شد که انسان نمی‌تواند فکر کند که از دیگران برتر است. در روایات داریم که حضرات ائمه معصومین سلام‌الله‌علیهم خودشان را بر شمر و یزید هم برتری نمی‌دادند. اصلا برای ایشان، من بهترم یا او معنی ندارد. فقط خدا خوب است (نه من، نه او). فقط می‌توانم بگویم خدا کمالات بیشتری در من گذاشته است.

مسئله سوم ریشه‌اش در توجه به توحید است. در این‌که انسان اعتقاد داشته باشد که هیچ چیزی از خودش ندارد.

پس تا الان به این نتیجه رسیدیم که من هیچ‌وقت نمی‌توانم بگویم از دیگران بالاترم.

 

  • ما از همه بدتریم!

مسئله و مرتبه‌ی چهارم؛ ولی حضرات معصومین علیهم‌السلام یک قدم جلوتر را نیز فرموده‌اند. فرمودند نه فقط باید قضاوت نکنی، بلکه باید خود را پایین‌تر از دیگران هم ببینی. این یک کم مشکل است! به چه ملاک باید مطمئن باشم که من از دیگران پایین‌ترم؟

در صحیفه مبارکه سجادیه می‌خوانیم که حضرت سجاد علیه‌السلام می‌گویند:

اَللّهُم اِنّی اَقَلُّ الاَقلّینِ و اَذلُّ الاَذلیّن

این را حجت خدا می‌گوید.

یا روایاتی داریم که می‌گوید:

لا یَکمُلُ ایمانُ العاقلِ (یا: المُومنِ) حَتّی یَستَکمِلَ فیه عَشرُ خِصال … العاشِرهُ و ما العاشِرهُ (یعنی: دهمی چیست؟ که خیلی سخت هم هست؟:) لا یَری اَحَداً اِلّا و یَقُول هُو اَتقی مِنّی. (یعنی: همه کس را از خودش باتقوا تر ببیند)

روایت می‌گوید اگر شخصی این خصوصیت را نداشته باشد، این شخص اصلا عاقل نیست. حال واقعا این کجای عقلانیت است؟

مسئله قبلی (مسئله سوم) توجیهش آسان‌تر است. انسان می‌تواند نگاه توحیدی به عالم بکند و خودش را از کسی بالاتر نبیند. ولی این مرحله (که انسان خودش را پایین‌تر ببیند از هرکسی) توجیهش مشکل است.

خداوند به حضرت موسی علی‌نبیّنا‌و‌آله‌و‌علیه‌السلام وحی فرستاد این‌بار که به کوه طور آمدی، یک نفر را با خودت بیاور که از خودت پایین‌تر باشد. حضرت موسی علیه‌السلام هرچه بین مردم گشت دید مطمئن نیست که از آن‌ها بالاتر باشد. خلاصه جرئت نکرد کسی را بیاورد. در بین راه یک لاشه سگی را دید، می‌خواست همان را با خودش ببرد، ولی همان را هم نبرد. وقتی به کوه طور رسید وحی آمد: مگر دستور ندادم یک نفر را با خودت بیاور؟ حضرت جواب داد که کسی را پیدا نکردم. وحی آمد که اگر همان لاشه سگ را هم آورده بودی، اسم تورا از دیوان نبوّت محو می‌کردم. یعنی حتی اگر خودت را از یک سگ بالاتر می‌دیدی شایسته نبوت نبودی.

تا این‌جایش هم قابل فهم است، که حضرت موسی علیه‌السلام خودشان را از این سگ بالاتر نمی‌دیدند. خب این همان نگاه توحیدی است که توضیح دادیم.

اما چه می‌شود که می‌گویند مومن باید خودش را پایین‌تر از دیگران ببیند؟

 

مؤمن؛ متمرکز درباره بدی‌های خود و خوبی‌های دیگران:

انسان وقتی درمقام مقایسه بر می‌آید، در مقایسه‌ها، آن چیزی را مقایسه می‌کند که به آن توجه دارد. مومن، توجّهش به چیست؟ مومن چون در مقام خودسازی است و نمی‌خواهد مخالفت با اوامر الهی کند، تمام فکر و خیالش این است که نقص‌هایش را از بین ببرد. علامت مومن این است که همیشه عیب‌های خودش را بزرگ می‌بیند و خوبی‌هایش را کوچک. این نه این‌که مومنین توهم‌زده و خیال بافند؛ نه. یعنی این‌که مومن چون تمرکزش سمت یک چیزی است، اصلا توجّهی به دیگر چیزها ندارد.

مومن نسبت به خوبی‌هایش کاری ندارد. می‌گوید من خوبی ندارم. صادقانه هم می‌گوید ها! اصلا توجه ندارد. اصلا به ذهنش خطور نمی‌کند. ولی اگر بگویند بدی‌هایت را بگو، کلی برایت تعریف می‌کند. چون تمرکزش روی آن‌هاست. (روی آن‌ها تمرکز می‌کند تا بتواند آن‌ها را از بین ببرد)

از آن طرف عیب‌های دیگران را نمی‌بیند اصلا و همیشه خوبی‌های آنان را می‌بیند.

ماها وقتی گناه کنیم سرشکسته می‌شویم، ولی وقتی خوبی می‌کنیم کاری نمی‌کنیم! چون این خوبی‌ها را از خودمان می‌بینیم.

ولی معصومین علیهم‌السلام همه خوبی‌ها را انجام می‌دهند ولی بازهم ناله‌ها و گریه‌های آن‌چنانی دارند. چرا؟ چون می‌گویند این خوبی‌هایی که انجام دادیم از خودمان نیست که!

وقتی این دوتا را کنار هم قرار بدهیم (که مومن همیشه تمرکزش روی بدی‌های خودش و خوبی‌های دیگران است) لذا در همان حالی که دارد مقایسه می‌کند، خودش را پایین‌تر می‌بیند. البته فقط در همان حال. ولی این یک حال است. یک ملکه نیست. یک آگاهی نیست. این‌طور نیست که به اعتقاد خودش واقعا فکر کند بدترین آدم دنیا باشد. اسلام هم این‌را از ما نخواسته است. این‌طور نیست که اگر جلوی امام صادق علیه‌السلام را بگیری و -نعوذ بالله- بگویی آقا آیا شما از همه مردم دنیا بدترید؟ ایشان بگویند بله. حتی اگر جایش برسد که لازم باشد نعمت‌های خدارا که به ایشان تفضّل کرده بشمارند، به لسان هم می‌آورند. ولی حالشان در آن موقعی که به نفس خودشان مراجعه می‌کنند؛ عیب‌های خودشان بزرگ می‌شود و عیب‌های دیگران را نمی‌بینند. لذا در مقایسه خودشان را کوچکتر می‌دیدند.

حالا تعبیر داریم درباره‌ی یکی از ویژگی‌های مومنین؛

لایَری اَحَداً اِلّا و یَقُولُ هو خَیرٌ (یا: اَتقی) مِنّی (یعنی: همه کس را بهتر از خودش می‌بیند)

سوال این است که چرا این صفت، یک صفت عقلانی است؟

چون مومن اگر عاقل باشد دنبال چیزی است که به نفعش می‌باشد. آدم عاقل، آن نیست که در تجارت و درس موفق است.

اَلکَیِّسُ کَیِّسُ الاخِرَه (یعنی: عاقل و زرنگ آن کسی است که درباره چیزهای آخرتی زرنگ باشد)

آن فردی که عاقل است تمرکزش روی چیزهای دیگری است؛ روی آخرت است. او عیوب دیگران را فراموش می‌کند و خوبی‌هایشان را می‌بیند، خوبی‌های خودش را نمی‌بیند و بدی‌هایش را می‌بیند. لذا در مقام مقایسه خودش را پایین‌تر می‌بیند.

البته این مربوط به انسان‌هاست. اسلام نمی‌گوید مومن خودش را از صندلی هم پایین‌تر ببیند! بحث در مقام مقایسه با انسان‌هاست.

این شد چهارمرحله برای تحقق صفت تواضع.

اولی و دومی ریشه‌ی عجب را بر نمی‌دارد. ممکن است انسان دیگران را برتر نبینید ولی بالاخره عجب داشته باشد و از خودش راضی باشد.

 

ظرافت رذیله‌ی عجب:

به درجه سوم که می‌رسیم، ریشه‌ی عجب هم از بین می‌رود؛ این‌که باور کند خوبی‌هایش از خودش نیست، نه تنها خوبی‌هایش را نمی‌بیند که حتی خودش را هم نمی‌بیند. مومن نه تنها خودبزرگ بین نیست، که اصلا خودبین نیست. کسی خودپسند است که خوبی را از خودش می‌بیند و می‌پسندد. در روایت داریم که اگر کسی نماز خواند و چه کرد و چه کرد و یک سر سوزن در درون خودش از خودش راضی شد، به عجب دچار شده است. می‌فرمایند خیلی از مومنین هستند که رذیله‌ای ندارند ولی گرفتار عجب هستند.

ما اگر این‌طوری بودیم که همه واجبات و مستحبّات را انجام دادیم و محرّمات و مکروهات را ترک کردیم (که معمولا ماها به این مرتبه نمی‌رسیم) و حالمان یک سر سوزن تغییر نکرد، آن‌گاه از رذیله‌ی عجب نجات پیدا کردیم.

ماها وقتی گناه کنیم سرشکسته می‌شویم، ولی وقتی خوبی می‌کنیم کاری نمی‌کنیم! چون این خوبی‌ها را از خودمان می‌بینیم.

ولی معصومین علیهم‌السلام همه خوبی‌ها را انجام می‌دهند ولی بازهم ناله‌ها و گریه‌های آن‌چنانی دارند. چرا؟ چون می‌گویند این خوبی‌هایی که انجام دادیم از خودمان نیست که! چیزهایی است که خدا تفضّل کرده است. خرابی‌ها و نقص‌ها هم که به خدا ربطی ندارد، از ماست. انسان است که ناقص است. رذیله‌ی عجب فقط با این سومی حل می‌شود؛ این که انسان باور کند چیزی از خودش ندارد.

 

سوال یکی از حضّار: پس این‌که می‌گویند نسبت به بعضی‌ها باید تبرّی داشت، با این مطلبی که شما گفتید چطور جمع می‌شود؟

استاد: علمای اخلاق می‌گویند که به کفّار و آن‌هایی که باید نسبت به ایشان تبرّی داشته باشیم، با دو دید باید نگاه کرد؛ باید دوبعدی نگاهشان کنیم. می‌گویند از کفرشان تبری کنید ولی از خودشان نه. مگر این‌که معصوم خبر از تاریک دلی آن‌ها داده باشند که در آن صورت از خودشان هم تبرّی کنید. ولی اگر معصوم خبر نداد، از خودش تبرّی نکنید؛ چون واقعا از درون او و از عاقبت او خبر نداریم. لذا در کتاب چهل حدیث مرحوم امام خمینی رحمه‌الله‌علیه، یک جا امام به نقل از مرحوم شاه آبادی رحمه‌الله‌علیه می‌گویند که درباره آن‌هایی که از ائمه علیهم‌السلام لعن بخصوص نسبت به آن‌ها وارد نشده است، لعن نکنید. چون چه بسا آن آدمی که شما فکر می‌کنی بد است، موفق به توبه شده باشد. اگر واقعا احراز کردیم که تا آخر عمر بر فسقش پایدار بود، آنگاه، هم از خودش و هم از کفرش تبری می‌کنیم ولی اگر مطمئن نبودیم، نباید راجع به مصادیق قضاوت کنیم و فقط از کفرش تبری می‌جوییم.

البته یک مسئله‌ی دیگر هم هست و آن این‌که می‌گویند به همین‌هایی که می‌دانیم بد هستند، اگر با آن نگاه قرآنی که می‌گوید همه چیز عالم خوب و زیبا است نگاه کنیم، چطور باز هم باید تبرّی بجوییم از ایشان؟

در جواب می‌فرمایند شما از جنبه‌ی نقص و شرّشان تبری می‌کنید. از داشته‌هاشان که تبرّی نمی‌کنید؛ آن داشته‌ها نعمت‌اند. از نقص‌هاشان تبری می‌کنید. در روایات داریم که وقتی کافری را دیدید بگویید:

اَلحَمدُ لِلّه الّذی فَضَّلَنی عَلیک بِالقُران کِتاباً (یعنی من برتو برتری ندارم، تنها از این باب که من قرآن دارم و تو نداری، از تو برترم)  وَ بِالِاسلام دیناً و محمداً نَبیّاً (این اعتقاد را روزی من کرده و تو از آن محروم هستی) وَ بِالاَئِمه ائمهً (یعنی ما شخصیت حقیقی‌مان را از او برتر نمی‌بینیم، بلکه دیانت خودمان را از دیانت او برتر می‌دانیم و تنها همین امر هم سبب برتری ما نسبت به اوست.)

 

سوال یکی از حضّار: متخلّق شدن به صفات اخلاقی آیا روش خاصّی دارد؟

استاد: مباحث اخلاقی یک بعد معرفتی دارد، یک بعد عملی. انسان اگر بخواهد تواضع در قلبش جا بگیرد، چه باید بکند؟

تغییر خصوصیات اخلاقی، دفعتا ممکن نیست. باید رگه‌هایش را پیدا کند و آن‌ها را از بین ببرد. ولی خیلی نمی‌شود این‌ها را ضابطه‌مند کرد. چون اصلا این چیزها قابل اندازه‌گیری نیست و معیار و میزان دقیقی ندارد که برای هرکسی جواب بدهد. صفات اخلاقی همه مکمّل هم هستند. نمی‌شود که من مثلا دوسال راجع به ملکه کردن صفت تواضع کار کنم، بعد بروم سراغ ملکه کردن صفت توکل و بعد.. . این‌ها را انسان باید توامان انجام دهد.

ادامه‌ی سوال: مرحوم شهید مطهری رحمه‌الله‌علیه درکتاب «انسان کامل» می‌گویند که فضای علم اخلاق، بالا و پایین کردن صفات است. (همین‌که یک انسان روی هر رذیله یک مدت وقت صرف کند تا نهایتا تخلّی از رذایل پیدا کند و متحلّی به فضائل شود) ولی می‌فرمایند این روش خیلی دیرثمرده است. ولی عرفا یک روش‌های دیگری دارند که زودتر ثمر می‌دهد.

استاد: مرحوم شهید مطهری رضوان‌الله‌علیه با علم اخلاق مشکل دارند. اخلاقی که در بین مسلمین رواج دارد، همان اخلاق ارسطویی است. مشکل اخلاق ارسطویی این است که یک صفاتی معرفی می‌کند و برای هر صفتی یک درمان خاصی پیشنهاد می‌کند. لذا درمان این صفات، خیلی زمان‌بَر است و معمولا هم از ریشه حل نمی‌شود. روش عرفا فرق می‌کند. البته عرفا هم، همان مباحث اخلاق را دارند. در کتب عرفانی هم این صفات اخلاقی را معرفی کرده‌اند ولی می‌گویند یک سری درمان‌های عمومی هست که اگر انسان موفق شود به استفاده از آن درمان‌ها، همه‌ی این رذایل از بین می‌رود. عرفان می‌گوید شما روی درمان‌های عمومی کار کن، همه رذایلت محو می‌شود. اصل و اساس آن درمان عمومی هم روی این یک کلمه است؛ از بین بردن حسّ خودبینی.

چطور باید خودبینی را از بین ببرد؟ محبّت؛ راه از بین بردن رذایل، محبّت است.

 

خب. برای این‌که جوانب مسئله برایمان مشخص شود، باید یک امر دیگر را هم بررسی بکنیم؛

 

تواضع و ذلّت، تکبّر و عزّت:

تفاوت تواضع با ذلّت و تکبّر با عزّت چیست؟ یک مقدار بحث پیچیده است.

یک مفهومی داریم بنام عزّت، که مومن باید همیشه عزت داشته باشد. اولا بدانید که عزّت مومن، مربوط به شخصیت حقیقی‌اش نیست، مربوط به شخصیت حقوقی‌اش است. عزت انسان مال خودش نیست. مثلا مَنی که لباس روحانیت به تن دارم، آیا می‌توانم بروم یک مجلسی که به این لباس بی‌احترامی کنند و من هیچی نگویم و بگویم اشکالی ندارد؟ نخیر، شرعا اجازه ندارم. حتی اگر انسان ملبّس به لباس روحانیت هم نباشد، همین که مومن است قرآن می‌گوید:

اِنَّ العِزَه لِلّه

اِنَّ العِزَه لِلّه و لِرَسُولِه و لِلمُومِنین

عرفان می‌گوید شما روی درمان‌های عمومی کار کن، همه رذایلت محو می‌شود. اصل و اساس آن درمان عمومی هم روی این یک کلمه است؛ از بین بردن حسّ خودبینی.

چطور باید خودبینی را از بین ببرد؟ محبّت

از طرفی می‌گوید عزت همه‌اش مال خداست و در آیه بعدی می‌گوید مال خدا و رسول و مومنین است. چرا؟ چون عزت رسول و مومن هم مال خداست.

عزّت یعنی چه؟ چه فرقی با تکبّر دارد؟

 

عزّت در لغت عرب یعنی: استحکام و نفوذناپذیری. یک ساختمان محکم را عزیز می‌گویند. انسانی هم که نفوذ ناپذیر باشد عزیز است. حالا نفوذ ناپذیری یعنی چه؟ یعنی جوری باشد که هیچ‌کسی نتواند با او تعامل کند؟ نخیر! یعنی اگر کسی مطلب حقّی دارد، در نگاه داشتن آن باید نفوذناپذیر باشد.

البته مومن در مباحث دنیایی که اتفاقا خیلی هم نفوذپذیر است. برایش اهمیت ندارد، خیلی هم سهل‌الموونه است اتفاقا. ولی اگر چیزی دارد که مال خداست، باید محکم نگهش دارد. آدمی که در راه خدا محکم است را عزیز می‌گویند. در فضای اخلاقی، عزّت و ذلّت یعنی قابل نفوذ بودن یا نفوذ ناپذیر بودن در مسیر خدا.

حالا اگر بخواهیم عزّت داشته باشیم چه باید بکنیم؟

 

دو مقام عزّت؛ عقاید و رفتار:

یک مرحله‌ی عزت این است که باید عقاید محکم و استواری داشته باشیم.

اما در بعد عملی، دیگر بحث شبهه انداختن و متزلزل کردن عقاید نیست. ولی دشمن یک فیلم می‌سازد و ناخودآگاه یک سبک زندگی غیراسلامی را در بین مسلمین جا می‌اندازد. مومن باید هر رفتاری که مانع از حرکت به سمت خدا می‌شود را رها کند. خیلی از جهاتی که مربوط به عزت است، مربوط به مقام عمل است. برای این‌که چیزهای خدایی را نگه داریم، گاها مجبور می‌شویم یک رفتارهای خاصّی را انجام دهیم. این استحکام مصداق عزت است، نه تکبر. چون جلسه قبل عرض کردیم که تکبر یک صفت قلبی است. انسان خیلی مواقع رفتارهایی انجام می‌دهد نه اینکه خودش را بالاتر ببیند، بلکه بخاطر اینکه عقایدش را نگه دارد.

مثلا انسان یک رفیقی دارد که (به تعبیر عامیانه) انسان می‌داند اگر به او روی بدهد، از ما توقعاتِ زیادی می‌خواهد. این‌جا وظیفه‌مان این است که جدی برخورد کنیم. تواضع رفتاری نسبت به او نداشته باشیم.

 

رفتارهای متواضعانه‌ی تکبّرنما:

شما گاهی مسئول یک مجموعه هستید. اگر بخواهید با زیردستانتان یک مقداری نرم برخورد کنید، خیلی وقت‌ها افراد حریم نگاه نمی‌دارند. و این باعث می‌شود آن مسئولیت الهی‌تان را نتوانید انجام دهید. در چنین حالاتی شما شرعا باید با این افراد خیلی خشن و جدی برخورد کنید تا به کار شما نفوذ نکنند. (البته پیش فرض این است که کار شما یک کار خدایی باشد.) مهم این است که انسان خودش را از بقیه بالاتر نبیند. این منافات ندارد با این‌که طوری رفتار کند که دیگران در رفتار و کار او تاثیر نگذارند.

یک چیزی که خیلی در اخلاق لطیف است این است که یک رفتار عملی، گاها ریشه‌های متفاوتی ممکن است داشته باشد. اگر رفتار محکم و قاطعانه‌ی شما، ریشه‌اش این باشدکه خودتان را از دیگران بالاتر ببینید، این تکبر است. ولی اگر ریشه‌اش این باشدکه بخواهید جلوی نفوذ آن‌ها را در مسئولیت اجتماعی‌تان بگیرید این عزت است.

لذا امر خیلی دقیق است. مومن گاهی اوقات فحش هم باید بدهد؛ در مقابل کافر و منافق. مثلا مقام معظم رهبری -حفظه الله- که به اسرائیل گفتند: سگِ هار. این رفتار نشانه تکبر نیست. این حرفی است که به طرف مقابل نشان می‌دهید که نمی‌تواند در شما نفوذ کند.

 

 

رفتار درس‌آموز رهبر عزیز انقلاب:

در خاطرات هست که مقام معظم رهبری حفظه‌الله زمان ریاست جمهوری‌شان، دیدار قذّافی رفتند. نقل شده است خیمه‌ای که قذّافی در آن بود را جوری تعبیه کرده بودند که سر درش کوتاه بود و هرکس می‌خواست وارد شود باید یک حالت کرنشی می‌کرد.

گاهی اوقات شیطان عزّت را با تکبّر مشتبه می‌سازد برای انسان.

مثلا انسان می‌بیند که کارگر شهرداری دارد سطل زباله را جابجا می‌کند و نیاز به کمک دارد. با خودش می‌گوید اگر منِ طلبه‌ی معمّم بروم به او کمک کنم، زشت است! خلاف شأن لباس روحانیت است!!

خب ایشان هم که یک سیّد معمّم بودند و رئیس جامعه‌ی اسلامی و نماینده حکومت شیعی. اگر ایشان بخواهند خم بشوند مقابل او، موجب شکسته شدن عزت یک حکومت شیعی است. می‌گویند وقتی می‌خواستند وارد شوند، پشتشان را کردند و به پشت وارد شدند. این اوج ظرافت و ریزبینی است. ایشان فهمیده بودند که این منِ فلانی نیستم که می‌خواهم وارد خیمه شوم. این‌جا هویت خداست، هویت تشیع است، من نماینده حکومت شیعه هستم. این اقتضا دارد که به قذّافی بفهمانند که ما سر حرف حقّمان هستیم و تو نمی‌توانی در ما نفوذ کنی و مارا تحت تاثیر خودت قرار دهی.

این حرف در مناسبات بین‌المللی خیلی مصداق دارد. مثلا اینکه با نمایندگان دول کفر، چطوری دست بدهی، یا در مقابلشان چطور بایستی یا چطور بنشینی یا… . همین‌که تو زودتر سلام بکنی به او، شاید در خاطر او بیندازد که می‌تواند با فشار آوردن بر روی تو، عقیده خودش را غالب کند و… .

تشخیص دادن این‌ها، کار کارشناسانه و دقیقی است. مثلا حکومت اسلامی در مذاکرات با دول کفر، عزّتش به چیست؟ این یک کار کارشناسی است.

 

وسوسه شیطان در تشخیص بین «عزّت» و «تکبّر»:

این یک شاخصه‌ی کلی است. انسان باید در این چیزها موشکافی کند. گاهی اوقات شیطان، عزّت را با تکبّر مشتبه می‌سازد برای انسان.

مثلا انسان می‌بیند که کارگر شهرداری دارد سطل زباله را جابجا می‌کند و نیاز به کمک دارد. با خودش می‌گوید اگر منِ طلبه‌ی معمّم بروم به او کمک کنم، زشت است! خلاف شأن لباس روحانیت است و… . این‌ها وساوس شیطان است.

 

علائم متواضع در روایات:

در روایات که بررسی می‌کنیم، یک مجموعه علاماتی برای تواضع فرموده‌اند که چندتا از آن‌ها را بازگو می‌کنیم:

 

  • این‌که فرموده‌اند مومن باید اعتراف به حق کند، ولو اینکه به ضررش باشد. مثلا اگر پشت ماشین یک تخلفی کردید، باید به راحتی بگویید که من اشتباه کردم. اگر انسان به این راحتی‌ها نتوانست از کارهای خلاف حقّش عذر خواهی کند، معلوم است رگه‌هایی از تکبّر هنوز در او هست.

 

  • پایین نشستن؛ روایت داریم: کانَ رسولُ‌اللهِ یَجلِسُ فی أدنی‌المَجالِسِ إلیه؛ یعنی پیامبر همیشه نزدیک‌ترین مکانی که برایشان ممکن بود می‌نشستند نباید برای انسان مهم باشد که کدام مسئولیت اجتماعی را به او بدهند یا مثلا حتما در صدر مجلس بنشیند و… .

 

  • زودتر سلام کردن؛ در تاریخ داریم که رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله همیشه ابتداء به سلام می‌کردند. خود این کار حال تواضع ایجاد می‌کند.

 

  • سر یک سفره نشستن با افرادی که از لحاظ شأن اجتماعی از انسان پایین‌تر هستند. نفس نشستن کنار فقرا و آن‌هایی که شأنشان از انسان پایین‌تر است، باعث تکامل است. رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله عادت داشتند که همیشه با غلامانشان سرسفره بنشینند. در سنّت داریم که انسان خودش را مقیّد کند که کنار کارگرش بنشیند و با او غذا بخورد. این‌که الان رسم شده ما غذای کارگرمان را در یک سینی جدا می‌دهیم و خودمان یک جای دیگر غذا می‌خوریم، خلاف سنّت است.

 

  • لباس کهنه پوشیدن؛ مومن نباید از لباس کهنه پوشیدن بدش بیاید. سنّت است که انسان لباس وصله‌دار بپوشد. (البته باز این مسائل دقیق و ظریف است). در روایات هست که حضرت حجّت عج‌الله‌تعالی‌فرجه لباس وصله‌دار می‌پوشند. به امام صادق عیله‌السلام اعتراض کردند که شما چرا مثل امیرالمومنین علیه‌السلام لباس کهنه نمی‌پوشید؟ امام صادق علیه‌السلام فرمودند جدّ ما می‌توانست آن‌جور لباس بپوشد ولی ما نمی‌توانیم. امیرالمومنین علیه‌السلام خلیفه بودند و مقتدر. اگر لباس کهنه می‌پوشیدند، بازهم شأنشان پایین نمی‌آمد. حاکم جامعه وقتی لباس کهنه بپوشد، شأن خودش را پایین نمی‌آورد، بلکه شأن لباس کهنه را بالا می‌برد. ولی الان اگر من و شما لباس کهنه بپوشیم دیگر حرفمان خریدار ندارد، تاثیر گذاری‌مان کم می‌شود. در چنین شرایطی برای حفظ عزّت وظیفه داریم لباس مقبول بپوشیم؛ البته نه لباس تجملاتی. امام صادق علیه‌السلام چنین جایگاهی نداشتند که لباس کهنه بپوشند. اگر ایشان لباس کهنه می‌پوشیدند، دیگر حرفشان خریدار نداشت. حضرت حجّت علیه‌السلام هم چون در اوج اقتدار هستند، لذا لباس کهنه پوشیدنشان از عزّتشان کم نمی‌کند.

حالا من اگر در خانه‌ی خودم لباس کهنه بپوشم آیا عزّتم کم می‌شود؟ نخیر! در جامعه گفتیم اشکال ندارد انسان لباس متعارف بپوشد ولی در خانه‌ی خودش چه؟ یک رسم بَد بین ما جا افتاده است که لباس‌های کهنه‌مان را انفاق می‌کنیم؛ این‌که سنّت نیست. سنّت این است که:

لَن تَنالُوا البِّرَ حَتّی تُنفِقُوا مِمّا تُحِبُّون

 

البته باز شاید در همان خانه هم شرایط طوری باشد که نشود لباس وصله‌دار پوشید. اهل منزل هم باید به این بصیرت رسیده باشند البته. لذا وقتی به امام صادق علیه‌السلام اعتراض کردند که چرا لباس نو می‌پوشید؟ ایشان آستین‌شان را بالا زدند و یک لباس خشن را نشانش دادند و فرمودند این لباس درون خانه‌ام است.

  • خدمت کردن به دیگران؛ امام سجاد علیه‌السلام دأبشان (یعنی: عادتشان) این بود که بصورت پنهانی فریضه‌ی حج را بجا آورند. و در همان قافله‌ای که بودند شرط می‌کردند که کارهایی را که من می‌توانم انجام دهم، بگذارید انجام دهم. و اگر یک وقتی در کاروانی که بودند مشخص می‌شد ایشان نوه‌ی رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله هستند، از آن کاروان خارج می‌شدند و به کاروان دیگری می‌پیوستند.

نفس این‌که انسان آمادگی داشته باشد برای خدمت به دیگران، خودش هم سبب تواضع است، هم علامت آن؛ البته گفتیم دیگر بشرط حفظ عزت. گاهی اوقات جمعی هستند که اگر شما بلند شوید و مشغول کمک کردن بشوید، کسر شأن حقوقی شماست. آن‌جا نباید این کار را بکنید. ولی اگر جلسه‌ای، جلسه‌ی مومنین بود، خب این خدمت کردن‌ها اتفاقا سنت هم هست.

  • انسان به دیگران بی‌محلی نکند؛ به دیگران اعتنا کند. انسان باید با همه یکسان برخورد کند؛ نه این‌که با بزرگترهایش خوب برخورد کند ولی با زیر دست‌هایش رفتار مناسبی نداشته باشد.

دوست نداشته باشد کسی ازش تعریف و تمجید کند؛ از اصول اخلاقی این است که انسان از کسی در حضور خودش تعریف نکند. این یک اصل کلی است. روایت داریم که:

لَئِن اَتَیتَ اخاکَ بِسِکّینٍ خَیرٌ مِن اَن تَمدَحَهُ فی وَجهِه؛ اگر با یک چاقو به ستیز برادر مومنت بروی، بهتر است از این‌که جلوی رویش از او تعریف کنی.

یا روایت داریم که اگر کسی جلوی رویتان از شما تعریف کرد خاک در دهان او بپاشید. (البته این کنایه است. یعنی با او برخورد کنید) تعریف کردن دیگران، نفس انسان را تحریک می کند. و در روایت داریم که اگر کسی از شما تعریف کرد بگویید:

اَللّهُم اِغفِر لی ما لایَعلَمُون و اِجعَلنی اَحسن مِمّا یَظُنُّون و لا تُواخِذنی بِما یَقُولُون؛ خدایا گناهان مرا که این‌ها نمی‌دانند ببخش. و بواسطه این تعریف این‌ها مرا مواخده و عذاب نکن.

یک چیزی که خیلی در اخلاق لطیف است این است که یک رفتار عملی، گاها ریشه‌های متفاوتی ممکن است داشته باشد. اگر رفتار محکم و قاطعانه‌ی شما، ریشه‌اش این باشدکه خودتان را از دیگران بالاتر ببینید، این تکبر است. ولی اگر ریشه‌اش این باشدکه بخواهید جلوی نفوذ آن‌ها را در مسئولیت اجتماعی‌تان بگیرید این عزت است.

البته این‌که گفتیم انسان اجازه ندهد کسی جلوی رویش از او تعریف کند، مقتضای اصل اولی است. ولی گاهی اوقات مصلحت این است که انسان اجازه دهد دیگران از او تعریف کنند. مثلا در احوال حضرات ائمه صلوات‌الله‌علیهم هم داشتیم که شعرا می‌آمدند جلوی ائمه علیهم‌السلام و از ایشان تعریف می‌کردند. ائمه نیز نه تنها امتناع نمی‌کردند که گوش می‌دادند بلکه به آنها صِله (یعنی: پول) هم می‌دادند. چون شعر آن موقع نقش رسانه را داشت.

مثلا در احوال میرزای شیرازی بزرگ رحمه‌الله‌علیه (صاحب فتوای تنباکو) داریم که ایشان ابّهت وعزت زیادی داشتند. ایشان ساکن سامرا بودند. منقول است که روی یک تختی می‌نشستند و دستشان روی یک بالشتی بود. مردم صف می‌بستند و می‌آمدند خم می‌شدند دست ایشان را بوسه می‌زدند و فقط هم حقّ سلام عرض کردن داشتند! خب اگر کسی از بیرون نگاه کند می‌گوید این حرکت میرزا عین تکبّر است دیگر! خب لااقل دستت را بیاور بالا! ولی این تکبّر نبود. می‌گویند وقتی جلسه تمام می‌شد میرزای بزرگ، مرحوم ملّا فتح‌الله سلطان‌آبادی رحمه‌الله‌علیه که اهل معرفت بود را می‌خواندند و خودشان روی زمین می‌نشستند و ملّا فتح‌الله خان می‌رفت بالای منبر و نصیحت می‌کرد میرزا را؛ که مبادا یک وقت غرور بگیردت و… .

میرزای شیرازی چون می‌خواستند شأن و عزّت مرجعیت شیعی را جلوی حکمت قاجاریه و حکومت عثمانی آن زمان بالا ببرند مجبور بودند این‌کار را بکنند. و به اعتبار همین ابّهت و عزّتشان بود که وقتی فتوای تحریم تنباکو را صادر کردند حتی تا دربار قاجار هم حکمشان نفوذ کرد.

همچنین ببینید

استاد محمدی-فتیه

آسیب‌شناسی فعالیت‌های فرهنگی| ارائه‌ی بحث حجت‌الاسلام استاد محمدی در جلسه هفتگی فتیه

حجت‌الاسلام استاد محمدی، از دانش آموختگان مشهدی حوزه‌ی علمیه قم و از زمره‌ی شاگردان فیلسوف …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *